اما قنطروس پادشاه عماسيه در پهلوى جهانافروز بنشست . جهانافروز باز پس شد ، قنطروس گفت اى دلارام از ما چرا دور شدى كه ما امشب به مهر و محبت تو آمدهايم . هرچند كه از اول ترا رنجانيديم كه در حق تو گمان ديگر مىبرديم ، اكنون نوعى ديگر است ، با ما خوش درآى كه بكامرانى باهم باشيم و از هم كام برداريم . جهانافروز در سخن درآمد و گفت اى ملك ، مرد پير شدهاى و بمرگ نزديك شدهاى ، ترا چه هنگام اين سخن است ؟ ترا در انديشهء مرگ بايد بودن و كارسازى مورد و كافور بايد كردن ! ترا چه هنگام عيش و عشرت و لهو و طرب است ؟ قنطروس گفت هرچند كه پيرم اما قوت جوانان دارم ، چون بوصل تو برسم جوانى از سر گيرم . اين ميگفت و پيشتر مىآمد و ميخواست كه از اعضاى او جايى بگيرد و هرچند كه جهانافروز منع مىكرد او قبول نمىكرد تا جهانافروز تمام در غضب شد و گفت اى حرامزادهء ملعون ، ترا چه حد آن باشد كه با من اين سخن گويى و چندان كه منع ميكنم قبول نمىكنى . جزاى تو اينست ! و دست كرد و آن عمود را برگرفت و گرد سر بگردانيد و بزد بر كلهء سر قنطروس كه بدان ضرب گرز سر و گردن او را درهم خرد كرد و مغزش در بستر ريخت . آه از جان ملك قنطروس برآمد و درافتاد و جان بداد .
اما راوى داستان گويد كه چون جهانافروز چنان كارى كرد و پادشاه عماسيه را بدان نوع هلاك كرد ، از جاى برجست و آواز برآورد و سنبل را طلب كرد . سنبل ايستاده بود ، آواز عروس را بشنيد كه او را طلب مىكند . تصور كرد كه مگر ملك داماد شد ، با خود گفت اين پيرك سالخورده را بنگر كه چون برين دختر فرصت يافت ؟ از آن جهت بود كه عروس را شتاب بود . چون قدم در آن حرم نهاد نگاه كرد ، عروس را ديد ايستاده و عمود چنان بر دوش نهاده و ملك قنطروس افتاده و جملهء سر و مغزش درهم خرد شده . سنبل چون چنان ديد درماند ، گفت اين چه حالتست ؟ ملك بدين حال چراست ؟ جهانافروز دست سنبل گرفت ، پيش كشيد و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 574
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٧٤