ميدارد و دايم اسپارش تو مىكند . جهانافروز گفت اى سنبل هيچ دانستى كه ملك پيش من كى خواهد آمدن ؟ سنبل بخنديد گفت گمان من آنست كه امشب بيايد يا فردا شب . جهانافروز گفت اى سنبل راست بگوى كه چرا خنديدى ؟ سنبل گفت بدان جهت خنديدم كه شما را از ملك شتاب بيشتر « 1 » است كه زود بوصل برسى . جهانافروز گفت لابد همهكس را آرزوى وصل باشد . سنبل لحظهيى بنشست و از هر نوعى سخن ميگفتند و جهانافروز در ميانهء سخن تمناى وصل مىكرد . سنبل بيرون آمد و در حال پيش ملك قنطروس آمد و بايستاد . ملك گفت اى سنبل كجا بودى ؟ سنبل گفت پيش جمشيد بودم . گفت در چه كار است ؟ گفت در ايوان نشسته است و در انتظار خدمت ملك است كه زودترى به خدمت برسد . پس آنچه رفته بود جمله را در خدمت ملك بگفت . قنطروس خرم شد و گفت اى سنبل من انديشهء آن داشتم كه چند روز تحمل كنم كه تا از عزاى ميراق بيرون آيم و آنگاه به دو پردازم . چون او را آرزوى ماست پس امشب در خلوت چنان بيايم كه هيچكس نبيند كه البته در غيبت منعم كنند . تو آن محل را خالى كن ، از خدمتكاران آنچه هستند ايشانرا دور كن ، كه چون از شب يك نيمه بگدرد بيايم . سنبل در حال پيش جهانافروز آمد و گفت بشارت كه ملك امشب پيش تو خواهد آمدن . جهانافروز از غيرت بلرزيد و سرخ برآمد . سنبل تصور كرد كه مگر از غايت تعشق و شادى چنان سرخ برآمد . جهان افروز ميخواست كه از غايت غضب سر سنبل را از تن بركند ، باز تحمل كرد و گفت از كشتن اين سياه چه حاصل ؟ بگذارم كه قنطروس خر بيايد ، مغزش از كلهء سر برآرم . گفت اى سنبل نوعى كن كه درين حوالى كسى نباشد . سنبل گفت بلى ملك نيز چنين فرموده است . اين بگفت و بدر رفت .
جهانافروز برخاست و گرد آن خانه بگرديد ، يك عمود ديد نهاده كه در ايام جوانى قنطروس بدان حرب كردى كه او عظيم مبارز بود و خيلى كارها در عالم كرده بود و از غايت زبردستى كه داشت سر به كسى درنمىآورد . جهانافروز آن
هامش
( 1 ) - در اصل : شتابتر .