تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
جهان‌افروز گفت نمىدانم ، بگو تا بدانم . جهان‌افروز را هيچ گمان آن نبود ، به جهت آنك او بغايت پير بود . سنبل گفت اى ملكه بگويم تا بدانى ؟ اى ملكه بدانك ملك ترا دوست ميدارد و آرزوى بوس و كنار تو دارد و اين سعادتيست كه از غيب رو به تو آورده است كه چون ملك قنطروس عاشق تو گشته است . جهان‌افروز دختر قيصر روم پسر ملك قنطروس را كشته است و پدر در فراق پسرش ميراق در عزاست و ميخواهد كه درين دو روز از عزا بيرون آيد و آنگاه به حال تو پردازد . جملهء مملكت از آن تو خواهد بودن اما بايد كه اين منت از من دانى كه ايناغى « 1 » تو و گلنار من كردم و اين راز را من برملا انداختم و ترا بدين دولت رسانيدم . جهان‌افروز ازين سخن عظيم ملول شد و سرخ برآمد ، اما هيچ نگفت ، اما از غيرت چون بيد مىلرزيد . سنبل بيرون آمد ، جهان‌افروز با خود گفت اين خون‌گرفتهء بالا بگور مگر ديوانه است ! طمع در من كرده است ! به خدا كه اگر گرد من بگردد كارى با او بكنم كه تا عالم باشد از آن بازگويند . چون لحظه‌يى بگذشت ، باز سنبل درآمد و طعامهاى گوناگون در طبق زرين درآورد و در پيش جهان‌افروز بنهاد و گفت اين نعمت را ملك از بهر تو فرستاده است تا تو بخورى و هر مرادى كه دارى از خوردنى و پوشيدنى بگو تا من بيارم كه هر خدمتى كه هست ترا ملك به من رجوع كرده است . جهان‌افروز گفت سنبل ، ملك چند فرزند دارد ؟ سنبل گفت ملك دو فرزند داشت يكى پسر و يكى دختر ، پسرش را نام امير ميراق بود و عسطور پادشاه روم او را طلب كرده بود كه با ايرانيان جنگ كند . خيلى مبارزى و پهلوانى كرد و عاقبت بدست دختر قيصر روم بهلاك آمد ؛ و يكى ديگر اين گلنار است كه اين محبت و مهربانى با تو داشت . جهان‌افروز گفت اى سنبل ، ملك ديگر هيچ زن دارد ؟ گفت بلى ده زن دارد اما بحسن و جمال تو نيستند و ترا بغايت دوست
هامش
( 1 ) - در اصل : ايغاغى .