تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 569

مساهمون:

ص٥٦٩
به شهر عماسيه آورد و آنچه وظيفهء غريب‌نوازى بود با من بجاى آورد . چون من از خود ايمن بودم با او خوش درآمدم . اكنون كه كار برسوايى انجاميد احوال خود با شما گفتم . جهران گفت شنيدم آنچه گفتى ، گلنار و خود را از كشتن رهانيدى . اكنون من بروم و ملك را خبر كنم تا حكم ملك چيست . جهران وزير پيش ملك آمد . قنطروس گفت اى جهران اين دختر چه گفت چنان بگو كه جمله بشنوند . جهران قصه را بگفت ، آنچه شنيده بود از اول تا آخر . جملهء امرا بشنيدند ، جمله خرم شدند كه بدنامى عظيم از ملك قنطروس درگدشت و قنطروس بغايت خرم شد و از شادى و خرمى كه داشت حكم كرد كه مجلس شراب بياراستند . اما حكم كرد كه همچنان او را نگاه دارند و چند خادم بر گلنار موكل كرد و خود به شراب خوردن قرار گرفت . اين خبر در شهر عماسيه افتاد كه اين جوان غريب را كه ميخواستند بكشند او خود دخترى بوده است ، كشتن او در توقف انداختند . خلق شهر عجب ماندند . اما راوى روايت مىكند كه لحظه‌يى ملك قنطروس در شراب بنشست ، بعد از آن برخاست و در اندرون حرم رفت آنجا كه جهان‌افروز بود . چون درآمد جهان‌افروز برخاست تا ملك بنشست و اشارت كرد تا جهان‌افروز قرار گرفت . ملك قنطروس در آن حسن و جمال نگاه كرد ، عجب ماند . با خود گفت من مثل اين حسن نديده‌ام و نشنيده‌ام ؛ حيف و دريغ باشد كه اين حسن را ترك كنم . مرد پيرم و عمرم از صد و بيست سال گذشته است و آرزوى جوانى دارم ، به يقين اگر اين دختر در آغوش من درآيد من جوانى از سر گيرم و باز جوان شوم كه در ديدار اين دختر نگاه كردن هم چشم را روشنى است و هم دل را قوت پديد آيد . اين انديشه كرد و با جهان‌افروز به سخن خوش درآمد . و گفت اى ماه‌رو معذور دار كه ندانستم و نشناختم . ترا حكم سياست كردم و خاطرت را رنجانيدم . اكنون كه معلوم كردم كه تو كيستى ، اكنون بعذرخواهى آمده‌ام . خاطرت را خوش دار و