تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
هيچ اندوه به خود راه مده و آنچه اسباب عيش و عشرت تست ، جمله مهيا خواهد بودن و دست تصرف تو بر جميع خزاين و دفاين ما خواهد بودن ، و در حال امر كرد تا چند دست جامه از انواع بياوردند و در پيش جهان‌افروز نهادند كه هر كدام كه خاطرت ميخواهد درپوش ؛ و سنبل خادم را با چند خادم ديگر به خدمت او بازداشت و بسيار تكلفى با جهان‌افروز كرد . اما جهان‌افروز هيچ جواب نداد و سر در پيش انداخته بود و هيچ نمىگفت تا لحظه‌يى بگذشت . ملك قنطروس برخاست و بيرون آمد و جهان‌افروز را بسيار اسپارش كرد به سنبل در نيكو داشتن ، و سنبل قبول كرد . قنطروس جهران وزير را طلب كرد و گفت اى جهران اين دختر بغايت صاحب جمال است ، من بحسن او آدمى نديده‌ام ، راستى آنست كه مرا آرزوى وصل اوست و بعوض اين بدنامى كه بر من آورد من او را در كنار خواهم گرفتن و با او عيش و نشاط خواهم كردن . جهران وزير گفت اى ملك تو دانى و اختيار تراست ، و اگر تو در كنار نمىگيرى به من بگدارش كه مرا نيز ميلى تمام بر طرف او هست . اما چندان‌كه ترا بايد به من نخواهى گداشتن . قنطروس گفت اى جهران چون كنم و بوصل او چون برسم ؟ جهران گفت حاليا چند روزش رعايت كن و بعد از آن شبى مست شو و در حرم رو و به مهر دلش در كنار گير ، دختر غريب است و هيچ اختيارى ندارد و تو پادشاهى ، بر وى تو هيچ نتواند گفتن . قنطروس گفت لابد كه چنين كنم و دم‌بدم انواع نعمتهاى گون‌گون مىفرستاد و سنبل خادم خدمت بواجب مىكرد تا جهان‌افروز از سنبل سؤال كرد كه اى سنبل حال گلنار چيست ؟ سنبل گفت كه ملك ميخواست كه گلنار را بكشد اما از بهر خاطر تو قتل او در باقى شد و ملك چندان مهر و محبت تو در دل دارد كه پرواى هيچ ندارد و دم‌بدم ترا به من اسپارش مىكند . جهان‌افروز گفت اى سنبل هيچ ندانستى كه عنايت ملك در حق من تا اين غايت به جهت چيست ؟ سنبل بخنديد و گفت نمىدانى ؟