تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
آگاه باش ، اين جوانى كه ملك او را حكم كشتن فرموده بود او مرد نيست ، مثل گلنار دختريست . ميخواستم كه او را برهنه كنم و بعد از آن بپاى دار برم نگداشت و گفت مرا رسوا مكنيد كه من نيز مثل گلنار دختريم . بنده آمدم تا شما را آگاه كنم ، تا حكم ملك چيست . قنطروس گفت راست ميگويد كه آن حسن و جمال نه حسن مردانست كه بغايت صاحب جمال است . اكنون اى جهران برو او را در اندرون حرم بر و نيكو بدان كه او دختر كيست و در آن صندوق چون افتاده بود و زخم از كه خورده بود ، نيكو بازدان و خبر بياور . جهران وزير بيرون آمد و حكم كرد كه اين شخص را در اندرون درآوريد . جهان‌افروز را بازگردانيدند و در حرم درآوردند . جهران وزير گفت اكنون بيا و راست بگو كه تو كيستى و از كجايى و نامت چيست و آن زخم از كه خورده بودى و در آن صندوق چه مىكردى ؟ راست بگوى ، هيچ پوشيده مدار . جهان افروز با خود گفت كه هرچه خواهم گفتن باور نخواهند كردن . چه گويم كه من كيستم ؟ هرچند كه فكر كرد نتوانست انديشه كردن كه دروغى بگويد و شر ايشانرا از خود بگرداند . بناكام ميخواست كه راست بگويد كه من كيستم . ناگاه بخاطرش آمد . گفت من دختر خواجه‌يى بودم و مرا پدر بغايت دوست ميداشت و دايم مرا عزيز داشتى ، به جهت آنك دايم در سفر بودى مرا بر آيين مردان برآورده بود و من دايم برسم مردان با او گرديدمى . درين لشكرانگيزى كه در روم هست بىاختيار جمعى بما رسيدند و پدر مرا با مالش غارت كردند ؛ ما را خدمت كاران بودند ، ما نيز حرب كرديم ، در ميان جنگ كردن من زخمى خوردم مرا تصور آن كردند كه مگر من بهلاك آمدم مرا در آن بيابان بينداختند و برفتند . يكى رسيد و مرا در آن صندوق نهاد كه مالش را برده بودند و صندوق تهى را انداخته بودند . مرا مىبرد ، بىاختيار به گلنار رسيديم . آنكس مرا بگذاشت و برفت . گلنار مرا بديد ، تصور كرد مگر من مردم ، با [ من ] محبتى پيدا كرد و مرا