برهنه كنند . نعره بر آن سرهنگان زد كه دست از من بداريد چون نمىدانيد كه من كيستم . جهران وزير را طلب كرد و گفت اى جهران پيش آى كه با تو سخنى دارم .
جهران پيشآمد .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون جهران پيش جهانافروز آمد ، جهانافروز گفت اى جهران با من چه خواهيد كردن ؟ جهران گفت به حكم ملك تو را بر دار خواهيم كردن و به آتش بخواهيم سوختن . جهانافروز گفت چرا قصد جان و جوانى من داريد ؟ جهران بخنديد و گفت اى جوانمرد مگر تو ديوانهاى و هيچ عقل ندارى ؟ جهانافروز گفت چرا عقل ندارم ؟ جهران گفت بدان دليل كه سؤال ميكنى كه مرا چرا ميكشى ؟ آنچه تو در عالم كردى كس نكرده است . در حرم ملك قنطروس خيانت كردهاى ، با دختر ملك در حرم ملك عشرت كردهاى ، ترا بدان بر دار ميكنيم و بعبرت تمام بكشيم . جهانافروز گفت اى جهران وزير از من خيانتى در وجود نيامده است و گلنار همچنان به مهر خود است . جهران گفت آرى گلنار نيز همچنين گفت كه تو ميگويى اما ملك قبول نمىكند و هردو را سياست خواهد كردن كه گلنار در بغل بيگانه خفته است و دست بر گردن تو كرده است و تو دست در گردن او كردهاى و ملك به چشم خود ديده است . جهانافروز گفت بلى دايم در يك بستر خفتهايم و ليكن در ميان من و او هيچ فرقى نيست كه من و او هردو دختريم كه اگر هزار سال باهم باشيم كه هيچ تفاوتى نكند ، هرچند كه گلنار را از حال من وقوف نيست و من سر خود را به دو نگفتهام و نمىخواستم كه بگويم . اگر بىآنكه برهنه مىكرديد ميكشتيد هيچ نمىگفتم اما اكنون كه قصد آن كرديد كه مرا رسوا كنيد لابد شد گفتن . جهران چون بشنيد بغايت خرم شد و از شادى روان در ايوان آمد تا پيش ملك قنطروس رسيد ، خندانخندان . ملك عظيم در غضب بود و گره در ابرو درآورده و امرا در خدمت نشسته بودند . جهران وزير پيشرفت و سر در پيش ملك قنطروس داشت و گفت اى ملك خبر بشارت آوردهام . بدان و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 567
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٦٧