جهران وزير دانست كه ملك در غضب است . گفت اى ملك لابد كه بخواهيم ايشانرا بقتل آوردن كه اين قصه در شهر عماسيه شهرتى تمام يافته است و جملهء خلق شهر دانستند كه در حرم ملك چنين حالتى دست داده است و ملك به چشم خويشتن ديده است . اكنون اشارت ملك چيست و بچه نوع ايشانرا حكم سياست مىفرمايى تا چنان كنيم . ملك قنطروس گفت چون خلايق جمله دانستند مصلحت در آنست كه در ميان شهر دو دار بزنى و گلنار را با اين جمشيد نام روبرو بر دار كنى و حكم كنى تا ايشانرا تيرباران كنند و بعد از آن آتش در زنى و هردو را به آتش بسوزانى و خاكستر ايشانرا بر باد دهى . جهران گفت اى ملك گلنار را بدين نوع در ميان شهر كشتن زشت باشد به جهت آنك جمله ميدانند كه دختر شماست . آن جوان غريب را ببريم و در ميان شهر بر دار كنيم . اما گلنار را در خلوت بكشيم و بسوزانيم . ملك را تسلى كرد و بيرون آمد .
غوغا در عماسيه بود و ازين قصه بازميگفتند . بر در ايوان ملك قنطروس غلبه ايستاده بودند . جهران حكم كرد كه دار بزنيد . دار عظيم بزدند و به حكم ملك قنطروس بدويدند و جهانافروز را همچنان آراسته و پيراسته چون ماه شب چهارده [ بياوردند ] . خلق شهر عماسيه از آن حسن و جمال متعجب شدند . چون جهانافروز را از ايوان ملك قنطروس بيرون آوردند ، جهران گفت اينچنين او را بپاى دار بردن شرط نيست او را برهنه كنيد تا او را به اساس كشتن بپاى دار بريد .
قصد آن كردند كه جهانافروز را برهنه كنند . جهانافروز با خود انديشه كرد ، گفت اگرم چنان ميكشتند كه مرا برهنه نمىكردند ، هيچ نمىگفتم اما چون ميخواهند كه مرا برهنه كنند طاقت اين رسوايى ندارم . لابد كه بدانند كه من نه مردم و رازم آشكار شود . اولى در آنست كه من خود بگويم كه كيستم و ديگر باشد كه غضب ملك قنطروس كمتر شود و اگر نيز كشته شوم بدين رسوايى نباشد .
اين انديشه كرد و به غير ازين دوايى نداشت . آن سرهنگان قصد آن كردند كه او را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 566
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٦٦