تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
بدناميست كه بر من آوردى و خود را علامت كردى . جهران وزير اول پيش گلنار آمد . گلنار سر در پيش انداخته بود و رنگ روى متغير شده . جهران وزير درآمد و در پيش گلنار بنشست و گفت اى ملكه اين چه حالتست ؟ چرا چنين كردى و در خون خود و خون اين جوان غريب سعى كردى . او چه كسى است و به دو چون رسيدى و سبب اين محبت چه بود ؟ گلنار گفت اى جهران معلوم‌دان كه در ميان من و اين جوان هيچ كارى بد واقع نشده است و اين جوان هيچ گناهى ندارد و هر گناهى كه هست مراست . او را هيچ گناهى نيست . اگر خواهيد كشتن مرا بكشيد ، او را هيچ آزارى مرسانيد كه من او را دوست داشتم و ازو هيچ فعلى كه موجب رسوايى من باشد در وجود نيامده است و من همچنان به مهر خودم و اگر باور نداريد احتياط كنيد . جهران گفت بارى بگوى به دو چون رسيدى و هم‌ديگر را كجا ديديد ؟ گلنار گفت راستى آنست كه من اين جوانرا در صندوقى ديدم و زخمى گران داشت ، او را به عماسيه آوردم و به تيمار او مشغول شدم . مرا با او محبتى پيدا شد ، پس چنان‌كه ديده بود و كرده بود جمله را در پيش جهران وزير بگفت . جهران برخاست و پيش ملك قنطروس آمد و آنچ از گلنار شنيده بود در پيش ملك قنطروس بگفت . قنطروس گفت گلنار از غايت محبتى كه با اين جوان دارد خود را گناه‌كار مىكند و ميگويد كه مجرم منم . اين سخن به كار من نمىآيد كه ناموس چندين سالهء من به جهت اين دختر بر باد رفت . مصلحت من در آنست كه هردو را سياست كنم و به عذاب تمام هردو را روبرو [ ى ] يكديگر بقتل آرم ، در ميان خلايق ، تا عبرت ديگران باشد كه اگر من درين كار سستى كنم و كشتن ايشانرا در تعلل اندازم خلق شهر عماسيه بلك جملهء عالم بگويند كه ملك قنطروس هيچ حميت و مردى ندارد ، اين چنين كار و حال ديد و غيرت نكرد ، مگر مرد نبوده است . هركس كه در پيش من سخنى غير ازين خواهد گفتن بروح و روان پدرم ملك عمروس كه اول آنكس را خواهم كشتن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 565 | مولانا محمد بن احمد بيغمى