تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
كنيم و صبر كنيم تا روز شود تا ايشان از مستى به خود آيند و خود را بسته ببينند . بعد از آن‌كه ايشان هشيار شوند ازين جوان غريب سؤال كنيم كه چه كسى است و بدين شهر كى آمده است و با گلنار چه آشنايى و دوستى دارد و بهم چون رسيدند و در كجا يكديگر را بديدند و اين ملاقات ايشان از كجا بود . شايد كه در آن مصلحتى ديگر بوده باشد . بعد از آن خود توان كشتن . آنچه مرا روى نمود گفتم باقى شاه ميداند . ملك قنطروس را تسلى كرد ، گفت چنان كن كه ميدانى . جهران وزير حكم كرد تا خادمى چند و غلامانى چند كه از محرمان ايوان ملك بودند بيامدند و جهان‌افروز را مست و خفته بربستند و گلنار را بگرفتند و بندى عظيم بر دست‌وپاى ايشان نهادند و هريك را در خانه‌يى محبوس كردند و چند خادم را بريشان موكل كردند تا ايشانرا نگاه دارند و ملك قنطروس از غور بر خود مىپيچيد و از قهر خوابش نمىبرد . راوى داستان روايت كند كه در نيم شبى مستان هشيار شدند و خفتگان بيدار شدند . خود را بسته و خسته ديدند . گلنار بغايت بترسيد ، بدانست كه كسى غمز كرده است و كار ايشان برسوايى انجاميد . طمع از خود ببريد چون خود را چنان ديد از بىخودى به خود آمد و از كردهء خود پشيمان شد اما فايده‌يى نبود . در انديشه افتاد كه فردا چه جواب گويم . جهان‌افروز نيز به خود آمد ، خود را بسته ديد ، درماند كه اين چه حالتيست ؟ عاقبت گرفتار شدم ! بناكام صبر كردند تا روز شد . بيت :
چو از كوه بفروخت گيتىفروز * دو زلف شب تيره بگرفت روز از آن چادر قير بيرون كشيد * بدندان لب ماه در خون كشيد تو گفتى كه جامى ز ياقوت زرد * نهادند بر چادر لاجورد
چون اول روز شد ملك قنطروس در غضب تمام بيرون آمد و بفرستاد تا جهران وزير را طلب كردند . جهران وزير درآمد و خدمت كرد . ملك گفت اى جهران من امشب از قهر خواب نكرده‌ام و قرار نگرفته‌ام . يك بار ازين رعنا بپرس كه اين چه