برخيز تا باهم برويم و بنگريم كه اين كيست كه در خاندان ما چنين خيانتى مىكند . جهران وزير برخاست ، ملك قنطروس تيغ برداشت و جهران نيز شمشير برگرفت و سنبل در پيش افتاد . ملك قنطروس و جهران در عقب او روانه شدند .
سنبل ميدانست كه عيشگاه ايشان كجاست كه بشب آمده بود و جمله را ديده بود . ريحان خادم و بنفشه در آن حوالى بودند ، ديدند كه سنبل شمعى در دست مىآيد و در عقب او ملك قنطروس و جهران وزير مسلح ، تيغها در دست مىآمدند .
ايشان بدانستند كه بسر وقت حريفان ميروند و هردو را هم بخواهند كشتن . ايشان هردو بگريختند و برفتند . سنبل راست بيامد . بدان موضع و شاه در عقب او تا در خلوتخانه رسيدند . هرچند كه ريحان خادم و بنفشهء دايه را طلب كردند نيافتند سنبل گفت كه ايشان جستند . ايشانرا توان بدست آوردن ، اما شما قدم در حرم نهيد و آنچه نمىبايد ديدن ببينيد . ملك قنطروس و جهران وزير هردو بپاىتخت آمدند ، تختى ديدند زده و محررات انداخته و آندو يار جانى دست در گردن هم كرده و در خواب شده و هردو مست خراب افتاده و روبرروى هم نهاده . آندو حورنژاد و آندو گلنار و دو دلدار و دو سرو بالا و دو نيكولقا ، آندو طاوس رنگين دو زلفين مشكين دو ماه خفته و آندو گوهر ناسفته ، شعر :
دو گوهراند ز يك درج با فروغ و ضيا * دو اختراند ز يك برج « 1 » روشن و پرنور
دو نازنين دو نكوراى چون روان و خرد * دو بىگناه و دو معصوم چون فرشته و حور
بدان آيين در خواب مستى و از عالم بىخبر افتاده بودند . ملك قنطروس چون دختر خود را بدان آيين بديد غيرت برو مستولى شد و آتش حميت در دماغش زبانه زدن گرفت . چنان بىاختيار شد كه سر از پا گم كرد . در آن حالت قصد كشتن گلنار كرد . جهران گفت اى ملك نه چنين است . ملك گفت پس چونست ؟ جهران گفت اين هردو را نبايد كشتن . مصلحت در آنست كه اين مستانرا بگيريم و دربند
هامش
( 1 ) - در اصل : درج .