دست در گردن هم درآوردند و بر بالاى تخت رفتند و در خواب شدند . سنبل چون آن بديد خرم شد و در حال پيش ملك قنطروس آمد و در آنوقت ملك قنطروس در خلوت آمده بود و جهران وزير را طلب كرده بود و با وزير مشورتى مىكرد كه سپاه بمدد قيصر بفرستيم يا نه ؟ درين دم سنبل درآمد و در برابر قنطروس بايستاد . قنطروس چون سنبل را بديد دانست كه بچه كار آمده است . عظيم از آن سخن كه سنبل گفته بود پريشان خاطر شده بود ، آن سخن را تصور دروغ مىكرد .
چون او را بديد يك نعره بر سنبل زد كه اى هندو ، بچه كار آمدهاى ؟ گفت به جهت آن سخن آمدهام كه با ملك گفته بودم . قنطروس رو بجهران وزير كرد و گفت ما را مشكلى از همه مشكلتر افتاده است . در « 1 » آن حكايت كه اين هندو مىگويد موجب بدنامى است ، هرچند كه من باور نمىكنم اما اين هندو چنين ميگويد .
جهران گفت آن كدام است ؟ بگوييد تا من نيز بدانم . ملك گفت اى هندو راست بگوى و دروغ مگوى كه اگر دروغ بگويى ترا بعذابى بكشم كه مرغ و ماهى را بر تو گريه آيد . سنبل گفت در حضور پادشاه چگونه دروغ گويم ؟ امشب بدان آمدهام كه برهان سخن خود را بر ملك عرض كنم و آنچه با ملك گفتهام همين لحظه بملك بنمايم . گفت بگو تا جهران وزير بشنود . سنبل گفت بىادبيست گفتن آن اما چون اشارت ملك برين منوالست سخن اينست كه يك بار گفتهام كه ملكه گلنار ترك نام و ناموس كرده است و جوانى عظيم صاحب جمال آورده است و در حرم خاص خود فرود آورده است و شبوروز و روزوشب با او عيش مىكند و دايم در آغوش او مىخفتد .
جهران وزير چون اين سخن بشنيد گفت اى لالا ، اين سخن دروغ باشد .
سنبل گفت دروغ چه باشد ؟ من بدان آمدهام كه ملك را بسر وقت ايشان برم تا ملك به چشم خود ببيند . جهران سر در برافگند . ملك قنطروس گفت اى جهران
هامش
( 1 ) - كذا ، و ظاهرا « در » اينجا زائد است .