تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
ميكنند كه باز برابر ايرانيان روند . من ديگر نخواهم رفتن و سپاه نيز نخواهم فرستادن كه از شومى عسطور فرزند جوانم بقتل آمد و ناموسم بر باد رفت . ديگر من با ايرانيان عداوت نخواهم كردن كه مردم دولت‌مندند . من خونى خود را عسطور و سرور و دختر عسطور ميدانم . ازين نوع سخنى چند بگفت و گلنار را تسلى كرد هرچند كه از قهر او مىلرزيد . گلنار از پيش پدر بيرون آمد و در حال در حرم خود در پيش جهان‌افروز آمد و بنشست و آنچه شنيده بود جمله را با جهان‌افروز بگفت . جهان‌افروز سر به زير انداخته بود و يقين ميدانست كه البته اين قصه آشكارا خواهد شدن و اين قصه برملا خواهد افتادن اما اين قدر بود كه از خود ايمن بود و ميخواست كه برود اما او را مركبى نيك و سلاحى تمام مىبايست . در آن فكر بود كه چون كنم . گلنار امر كرد تا ريحان خادم و بنفشهء دايه مجلس بزم بياراستند و بعيش و عشرت مشغول شدند ، تا شب عيش كردند . چون شب درآمد بر سر تخت رفتند و دست در آغوش يكديگر درآوردند و در خواب شدند . تا وقت سحر همچنان خفته بودند . چون روز برآمد بنفشه دايه بيامد و گلنار را بيدار كرد . گلنار بيدار گرديد و از حرم بيرون آمد و در حرم را بر روى جهان‌افروز ببست و پيش پدر آمد و شرط خدمت بجاى آورد . لحظه‌يى پيش پدر بود ، چون ملك بر تخت رفت گلنار بازگرديد ، لحظه‌يى پيش خدمتكاران بود و بعد از آن پيش جهان‌افروز آمد و بنياد شراب خوردن كردند تا برين معنى چند روز بگدشت ، تمام گلنار ايمن شد . حرام‌زاده سنبل در كمين بود و فرصت طلب مىكرد . مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه روزى ملك قنطروس بر تخت برآمد و امراى دولت او همه جمع شدند . ملك گفت پيكى كه از جانب ملك عسطور آمده است او را بياريد تا ببينم كه بچه كار آمده است . ملك قنطروس « 1 » را وزيرى بود كه او را جهران وزير گفتندى . حكم كرد كه جهرانرا بخوانيد . چون بيامد گفت اين كسى
هامش
( 1 ) - در اصل : ملك عسطور .