تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
ميدارد ، دانم كه در فراق برادر عظيم رنجور و بىقرار باشد . سنبل درين سخن بخنديد . ملك گفت اى سنبل چرا خنديدى ؟ سنبل گفت اى ملك بجان زينهارم بده تا راستى بگويم كه گلنار در چه كاراست . ملك گفت ترا امان دادم ، راست بگوى و هيچ پوشيده مدار . سنبل گفت اى ملك بدان و آگاه باش كه گلنار جوان ماه‌روى امرد با خود آورده است و در فلان خانه شب‌وروز با او در عيش و عشرت است و روز همه روز با او شراب مىخورد و شب همه شب در آغوش او مىخفتد و به غير ازين ديگر هيچ كارى ندارد . ملك قنطروس گفت اين سخن دروغ باشد . سنبل گفت اى ملك هرچند كه از من پنهان ميدارد اما بنفشه و ريحان ازين خبر دارند و من به چشم خود ديدم . قنطروس گفت اى سنبل اكنون چه كنم ؟ سنبل گفت اى ملك تو هيچ مگوى و اين سخن را به روى گلنار ميار كه من ترا بسر وقت ايشان ببرم تا هردو را بيكجا بگيرى و هرچه خواهى بكنى . قنطروس در شهر درآمد ، چندان از غم گلنارش افتاده بود كه مرگ ميراق را فراموش كرده بود . چون بر در ايوان خود فرود آمد و در حرم خود درآمد ، گلنار برخاست و در پيش پدر آمد و خدمت كرد و زمين ببوسيد . ملك قنطروس هرچند كه از گلنار عظيم در قهر بود اما هيچ بر رويش نياورد و دختر را پرسش كرد و گفت اى گلنار شنيده‌ام كه در فراق برادرت در خلوت نشسته‌اى و در بر روى خلق بسته‌اى و هيچكس را بر خود راه نمىدهى و دايم در خلوت مىباشى و دست از عيش و عشرت داشته‌اى و در ماتم برادر مىباشى . اكنون فايده‌يى نخواهد بودن . ميراق بدست آن رعناى بدنام جهان‌افروز دختر عسطور بهلاك آمد ، هرچند كه او نيز بهلاك آمد و ناپديد شد ؛ و چندكس از مبارزان ايرانى دربند بودند ، ميخواستيم كه ايشانرا به خون امير ميراق به عذاب تمام بكشيم ، نشد كه ايرانيانرا مدد عظيم رسيد و آن مبارزان از بند جستند و سپاه عسطور را شكستند و آن سپاه را پراگنده كردند و عسطور و سرور هردو گريختند ، بفلان موضع رفتند و ديگر در طلب سپاه فرستادند و لشكر جمع
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 558 | مولانا محمد بن احمد بيغمى