سنبل جمله را بديد و بغايت نپسنديد و بمقام خود آمد و بسيار فكر كرد و گفت اين حركت بغايت شنيع است كه در حرم ملك قنطروس ميرود و گلنار از من پنهان مىدارد تا من ندانم ! اكنون من به چشم خود ديدم كه دختر ملك قنطروس با مرد بيگانه بعيش و عشرت نشسته و در يك بستر خفته . اگر نصيحت كنم قبول نخواهد كردن بلك مرا نيز قصد كند . اگر تحمل كنم البته روزى اين قصه برملا خواهد افتادن و ملك از من خواهد ديدن . پس نوعى بايد كردن كه اين قصه بملك قنطروس رسانيدن « 1 » كه تا شاه را معلوم شود كه جملهء خلق در عزاى ميراق سياه پوشيدهاند و شبوروز در گريه و نالهاند . گلنار ميگويد كه من بعزاى برادر ، از خانه بيرون نمىآيم و هيچكس را بر خود راه نمىدهم و در فراق برادر درين بيت - الاحزان نشستهام ، او خود دروغ مىگويد كه جوانى ماهديدار گلعذار آورده است و دايم شراب مىخورد و در آغوش آن برنا مىخفتد . سنبل در انديشهء آنك اين سخن به كه گويد .
اما راويان اخبار چنين روايت ميكنند از آن طرف ، كه چون سپاه ملك عسطور از حرب ايرانيان بشكست و آن لشكرگاه پراگنده شدند و هركسى رو به وطن خود نهادند ، ملك قنطروس را خود مرگ فرزند جگر سوخته بود ، با سپاه شكسته رو به عماسيه نهاد و بتاختن تمام مىآمدند و پيشتر از آمدن كسى را فرستاده بود پيش گلنار كه پدرت مىآيد .
اين خبر پيش گلنار آوردند كه شخصى از پيش پدرت آمده است . گلنار متغير شد و گفت سبب آمدن ملك بدين زودى چراست ؟ گفت ميگويند كه سپاه ايرانرا مددى از ايران آمده است ، مگر اين مظفر شاه را برادرى بوده است كه پادشاه فارس و اسطرخ « 2 » است و او را شاهزاده كرمانشاه ميگويند ، با سپاه صد هزار سوار و برادر فرخزاد پيلتن آمدهاند و مظفر شاه و سپاهى كه در قيصريه بودند بيرون آمدهاند و سپاه ديگر از قفا رسيدهاند و مبارزان ايرانى كه دربند بودند و ميخواستند كه ايشانرا بر دار كنند ، از
هامش
( 1 ) - در اصل : بايد رسانيدن .
( 2 ) - ضبط ديگرى از اصطخر و اصطرخ است .