زير دار ايشان را بردهاند ، و سپاه روم را شكستهاند . ملك عسطور و سرور يمنى [ گريختند ] و ملك نيز گريخته مىآيد . گلنار چون معلوم كرد حكم كرد كه خلق شهر پدرش را استقبال كنند . خلق عماسيه كارسازى استقبال كردند كه فردا به استقبال روند .
گلنار در اندرون حجره درآمد كه جهانافروز درو بود ، چون بدرمنير نشسته بود و جامهاى الوان پوشيده بود و دق مصرى بر سر نهاده . گلنار درآمد ، جهانافروز برخاست .
گلنار گفت اى جمشيد امروز خبر چنين آمده است كه پدرم ملك قنطروس مىآيد كه ايرانيان سپاه روم را شكستهاند و لشكر ايرانرا مددى عظيم از ايران آمده است .
اينك پدرم آمد ! جهانافروز گفت اى ملكه من شخص غريبم . تو مرا درين مملكت آوردى و آنچه وظيفهء غريبنوازى بود با من بجاى آوردى و در خلوتخانهء خودم درآوردى و بخودم گستاخ كردى . اكنون كه پدرت بيايد چه خواهى كردن ؟ مبادا كه اين قصهء ما آشكار شود و سرّ ما برملا افتد . آنگاه برسوايى انجامد . گلنار گفت اى جمشيد خاطرت را خوش دار و هيچ پريشانى به خود راه مده كه من ترا در ميان جان پنهان دارم كه هيچكس از ما واقف نگردد تا عاقبت چه شود . اينكه من دست از تو بدارم اين خود ممكن نيست كه تا من مراد خود از تو نستانم و از تو كام نيابم دست از تو بدارم . جهانافروز مىخنديد و با خود ميگفت « ترسم كه طيب را طبيبى بايد ! » اما حاليا هيچ نمىگفت .
راوى داستان گويد كه چون ملك قنطروس نزديك عماسيه رسيد خلق شهر ملك را استقبال كردند . ملك قنطروس هنوز در عزا بود و در فراق فرزند جامهاى سياه پوشيده بود و مردم شهر نيز در ماتم بودند . جملهء بزرگان شهر بيرون آمده بودند ، سنبل نيز استقبال ملك كرده بود . چون رسيد خدمت كرد . ملك قنطروس احوال گلنار پرسيد كه حال گلنار بهر برادر چيست و در فراق برادر چون مىباشد ؟ سنبل گفت اى ملك گلنار از حرم بيرون نمىآيد و روى خلق نمىبيند و هيچكس را به خود راه نمىدهد و دايم در حرم مىباشد . ملك قنطروس گفت آرى او عظيم برادر را دوست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 557
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٥٧