كه اى گلنار خبر ندارى كه آنچه تو از من مىجويى من نيز آن را ميجويم و در آن راه كه تو مىدوى من نيز همان منزل مىپويم ! دوست جانى و يار مهربان خود را ميجويم ! اما به زبان گفت : اى ملكه من بنده و خدمتكار توام ، بدانچه رضاى تست بجان ايستادهام ، و بدانچ توانم هيچ تقصير نكنم . اما كارها بصبر برمىآيد و در هيچ كار شتاب نمىتوان كردن .
اما راوى داستان چنين روايت مىكند كه جهانافروز گلنار را بهر نوع كه بود صبر و تسلى مىفرمود ، هرچند كه گلنار شيوه و كرشمه و ناز و نازكى ميكرد فايده نبود ! راوى گويد كه گلنار چنان عاشق و بىقرار جهانافروز بود كه به غير از ديدار او ديدن و در مجلس او نشستن هيچ كار ديگر نداشت . روز همه روز با او شراب خوردى و شب همه شب در آغوش او خفتيدى تا برين حكايت چند روز بگدشت .
روايت كردهاند كه درين خانه خادمى بود پير و سنبل نام كه اختيار تمام داشت و گلنار را او پرورده بود و ملك قنطروس را اعتماد تمام برو بود . چون گلنار اين قصه را ازو پنهان ميداشت و نمىخواست كه سنبل ازين معنى واقف شود ، سنبل بطريق عقلى بدانست كه گلنار در كارى هست كه ازو پنهانست . سنبل « 1 » كمين كرد و شب در وقت مستى كه گلنار با جهانافروز نشسته بود و دست در گردن او كرده بود ، از « 2 » بالاى روزن نگاه كرد . جوانى را ديد چون ماه شب چهارده ، گلنار در كنار او نشسته بود و دمبدم يكديگر را مىبوسيدند و رو بر روى يكديگر مىماليدند و شراب ميخوردند . سنبل را عظيم سخت آمد ، همچنان تفرج مىكرد كه بنفشه و ريحان مىآمدند « 3 » و مهمات مجلس را تمام مىكردند « 4 » تا وقت خواب آمد . ريحان خادم بستر انداخت تا آندو يار دلدار مست و خراب بر روى بستر رفتند و دست در گردن يكديگر كردند و لب بر لب هم نهادند و پايها در يكديگر پيچيدند . ريحان خادم چادر شب حرير بر آن سرير انداخت و شمعها را برداشتند و از آن حرم بيرون آمدند و در حرم بستند .
هامش
( 1 ) - در اصل : سنبل در .
( 2 ) - در اصل : سنبل از .
( 3 ) - در اصل مىآيند .
( 4 ) - در اصل : مىكرد .