گفته بود و خود را عظيم پنهان ميداشت تا معلوم نكنند كه او دختر است و روزبروز عشق و محبت گلنار زيادت ميشد و شبوروز با جهانافروز به شراب خوردن مشغول بود و جهانافروز چون ماه شب چهارده و چون گل سورى برآمده بود . گلنار وقت آن بود كه در پايش افتد و هزار بوسه بر پايش دهد كه بغايت جهانافروز را دوست ميداشت تا تمام مست و بىقرار شد و از سرمستى در سخن درآمد و گفت اى جمشيد هركس كه هستى بدان كه من عاشق ديدار توام و ترا بغايت دوست ميدارم چنانك از عشق و محبت تو بىقرارم ، بيت :
آشكارا كنم اين درد كه در جان دارم * عاشق روى توام از تو چه پنهان دارم
نه شب آرام دارم و نه روز قرار دارم ، بيشتر ازين صبر ندارم ! شعر :
دلم را هست بس درد نهانى * نمىگويم بكس ديگر تو دانى
به تو جانم بسى دلگرم دارد * بمردم گفتن آن را شرم دارد
نشان عشق باشد روى زردم * دم گرمم نظر كن و آه سردم !
اى جمشيد آنچه در دل داشتم به تمامى با تو در ميان نهادم . اين بگفت و از سر مستى هردو دست را چنبر كرد و در گردن جهانافروز انداخت و رو بر روى او نهاد و او را مىبوسيد .
جهانافروز چون مىدانست كه گلنار او را عظيم دوست ميدارد ، او نيز هيچ وحشتى نكرد . او نيز او را در كنار گرفت و گلنار را ببوسيد و به مهر دلش در كنار گرفت و باهم خوش برآمدند و دست در گردن يكديگر كردند و همديگر را ببوسيدند . اما آن توقع كه گلنار ازو داشت آن ميسر نبود و آن مراد كه گلنار ميطلبيد ازو حاصل نمىشد كه هردو گوهر ناسفته و دو گل بىدانه و دو پيالهء بىشراب و دو مطرب بىرباب و دو مرغ بىخروس بودند ؛ تا نوبتى گلنار در عالم مستى و در حالت بىخودى با جهانافروز گفت اى جمشيد چرا با من چنانك وظيفهء مردان و شيوهء مبارزان و هنر جوانان و عاشقانست از تو در وجود نمىآيد ؟ مگر تو مرا دوست نمىدارى و با من ارادتى ندارى ؟ آنچنانك من ترا ميخواهم تو مرا نمىخواهى ؟ جهانافروز بخنديد و با خود آهسته ميگفت