تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣

32 قصهء جهان‌افروز

اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند از قصه و داستان جهان‌افروز ، آن نيكوفال بخت‌پيروز ، آن آرايش عيد و نوروز ، دختر قيصر روم ، كه حال او با گلنار خاتون دختر قنطروس پادشاه‌زادهء ملك عماسيه « 1 » بكجا رسيد و آن قصه چون شد . راوى داستان گويد كه چون گلنار ديدار جهان‌افروز را بديد از دل و از جان مهر او را بگزيد و از سر ارادت و صفا عاشق جمال جهان‌افروز شد كه گمان برد كه مگر او مرد است ، كه جهان‌افروز خود را به آيين مردان برآراسته بود . چون ازيشان چنان مهربانى بديد هيچ نگفت و با ايشان به عماسيه روان شد . او را در محفه‌يى بنشاندند و رعايت او مىكردند و روزبروز محبت گلنار زيادت ميشد و آن قدرت و صنع خداى تعالى بود كه آن جمع برو هيچ گمان ديگر نمىبردند . چون خداى تعالى را در آن حكمتى ديگر بود و آن عشق و محبت گلنار [ را ] در حق جهان‌افروز سبب حكمت خداى تعالى بود . همچنين ميرفتند تا به عماسيه رسيدند . گلنار در شهر درآمد ، خلق عماسيه او را استقبال كردند ، گلنار بر در ايوان خود رسيد و از پشت مركب فرود آمد و در ايوان شد و آن محفه‌يى كه جهان‌افروز درو بود ، در ايوان درآوردند و جايى كه گلنار را مصلحت بود جهان‌افروز را آنجا فرود آوردند و به تيمار جهان‌افروز مشغول شدند . جهان‌افروز نام خود را جمشيد
هامش
( 1 ) - در اصل : ملك عماسيه قصهء حال او .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 553 | مولانا محمد بن احمد بيغمى