لشكرى كه در شهر بودند جمله مسلح شده بودند و چشم و گوش نهاده بودند كه كرمانشاه كى برسد . قيصر سوار شد با سرور يمنى ، و جملهء گردان روم و يمن سوار شدند و صف برآراستند و دارها در هوا كردند . قيصر حكم كرد كه برويد و ايرانيانرا بياريد ! بدويدند و آن مبارزانرا دست و گردن بسته و جمله را برهنه كرده مىكشيدند و بزارى تمام مىآوردند تا بپاى دار رسيدند . ايشان به چشم حسرت در شهر قيصريه نگاه مىكردند و مىگفتند كه اى دوستان جانى و اى ياران فانى ، شما را چه شد كه بيكبار دل از ما برداشتيد و هيچ به حال ما نمىپردازيد ؟ مگر از ما بيزار شدهايد كه تدبير ما نمىكنيد ؟
راوى داستان روايت كند كه آن مبارزان ايرانى در پس دروازه ، غرق سلاح ايستاده بودند ، در انتظار كه غوغا كى برآيد كه ايشان بيرون روند . راوى گويد كه چون ايشانرا بپاى دار آوردند ، حكم قيصر روم و سرور يمنى شد كه زود باشيد . اول اين دشمنانرا بر دار كنيد كه چون از قتل ايشان ايمن شويم بعد از آن بحرب شهر مشغول شويم . ايشان درين سخن كه بتقدير لم يزل و لايزال « 1 » گردى عظيم از قفاى سپاه روم برآمد كه از آن گرد عالم سياه و تاريك شد و از دل گرد آواز ناى و كوس مىآمد . زمين و زمان از آن گرد در حركت آمده بود . در حال اين خبر به قيصر روم كردند كه عظيم گردى از قفاى سپاه ما رسيد .
قيصر گفت من بطلب سپاه فرستادهام كه از اطراف لشكر عالم رو بما دارند ، شايد كه نيكانديش وزير « 2 » سپاه قسطنطنيه را آورده باشد ، شما مترسيد . گفتند اى ملك اين سپاه از طرف ايران و ملك آذربيجان مىآيند ! طيفور گفت كه سپاه ايران باشد . شما اول اين مبارزان ايرانى را هلاك كنيد كه فرصت از دست نرود .
عسطور گفت چنين كنيد كه غوغا از سر برج و بارهء قيصريه برخاست كه اى كافران جان كجا بريد كه اينك شاهزاده كرمانشاه و پهلوان پيلتن رسيدند ! تا گفتن در
هامش
( 1 ) - در اصل : لايزال كه .
( 2 ) - در اصل : نيكانديش وزير كه .