عيار گفت زود بايد رفتن كه وقت تنگ است و نوعى « 1 » بايد كردن كه قيصر روم را از آمدن ما خبر نباشد . باشد كه كارى كنيم . بتاختن تمام مىآمدند ، چندانك بيك منزلى آن موضع رسيدند ، بهروز گفت من بروم و خبر آمدن شما را بمظفر شاه برسانم . تقدير خداى تعالى چنان بود كه در آن شب رسيد و از صورت حال واقف شد كه فردا جنگ خواهند كردن و حكم سياست كردن امرا فرمودهاند .
بهروز عيار گفت نيك وقتى رسيدم ! در حال قدم بنهاد و از آن لشكرگاه بگذشت تا در دروازه و كنار خندق رسيد . جمعى از بالا در پاس بودند ، ديدند كه شخصى دلير مىآيد . گفتند چه كسى ؟ گفت منم بهروز عيار از ملك ايران از پاى - تخت ملك داراب مىآيم ! آن طرف از آن شهمرد نهروانى بود ، خرم شد و كمند انداختند . بهروز عيار از خندق بجست و دست در كمند زد و او را بالا كشيدند .
شهمرد او را در كنار گرفت و گفت اى عيار نيك وقتى رسيدى كه احوال سپاه ما عظيم مشكل شده است ! بهروز گفت هيچ غم مخوريد كه اينك شاهزاده كرمانشاه با صد هزار سوار با پهلوان گيتى پهلوان پيلتن رسيدند ! در حال اين خبر بشارت را بشاهزاده مظفر شاه رسانيد [ ند ] ، جملهء امرا در پيش شاهزاده بودند ، همه غرق سلاح ، مظفر شاه از شادى نعره زد و گفت كجاست بهروز عيار ؟ كه بهروز عيار از در بارگاه درآمد و سلام كرد و خدمت نمود . جملهء امرا برپاى خاستند و يكانيكان او را در كنار گرفتند و پرسش كردند . بهروز احوال سپاه پرسيد ، مظفر شاه گفت اى عيار نامدار « خون بر در آستانه مىبين و مپرس ! » آنچه مبارزان ما بودند گرفتار شدند و جهانافروز ناپديد شد ، اينك فردا دارها از بهر قتل مبارزان ما ميزنند .
بهروز گفت غم مخوريد كه برادرت كرمانشاه و پهلوان پيلتن با سپاه صد هزار مرد مىرسند و درين حوالى فرود آمدهاند . من بدان آمدم كه شما را از صورت حال خبر كنم . فردا على الصباح خواهند رسيدن . چون ايشان برسند بايد كه شما نيز
هامش
( 1 ) - در اصل : نوع .