اين سواران در جنگ روميان كمر كينه مردانهوار در ميان بسته بودند و عظيم مىكوشيدند تا وقتى كه آفتاب رو بزوال نهاد . در فرورفتن آفتاب پهلوان فرخزاد و پهلوان پيلتن بهم رسيدند و بديدار يكديگر شادى كردند و در پشت مركب يكديگر را در كنار گرفتند . وقت پرسش نبود . اما عسطور روم و طيفور شوم در زير چتر ايستاده بودند و از ترس آن جنگ چون بيد مىلرزيد [ ند ] و از گدشته پشيمانى مىخوردند كه چرا دشمنانرا نكشتيم كه فرصت ضايع شد ؛ كه آواز نعرهء فرخزاد برآمد كه با پيلتن از عقب ايشان مىآمدند و ميگفتند كه اى گبران بىعهد بى - قول بىوفا ، و اى سگان پرجفا ، پاى داريد كه رسيديم ! از برابر سيامك سيهقبا و خورشيد شاه و جمشيد شاه و شهمرد نهروانى و پهلوان فهر و جهر و مهر با ديگر مبارزان پيدا شدند و جمعى « 1 » از لشكريان گريزان در پيشپيش مىآمدند و الحذر الحذر ميگفتند . طيفور وزير گفت اى شهريار بجان زينهار ! بگريزيد كه ايرانيان رسيدند ! درين گفتن بود كه فرخزاد و پيلتن بر سر پشته بالا برآمدند و علم را با علمدار بدونيمه كردند . عسطور و سرور و طيفور و شاه شجاع و شاه حارث رو بهزيمت نهادند . شكست بر سپاه روم آمد . رو بگريز نهادند و آنچه داشتند بگذاشتند . خيمه و بارگاه جمله خود بر زمين بود كه كرمانشاه و پيلتن رسيدند .
ايرانيان را چون معلوم شد كه سپاه دشمن گريختند ، دست بغارت برآوردند و خلق شهر قيصريه بيرون آمدند و در عقب دشمن در آن بيابان برفتند و غارت و غنيمت بسيار بگرفتند . آن شب همه شب فزع و جزع ايشان بر فلك ميرفت تا روز برآمد .
آن لشكر جمع آمدند ، غارت و غنيمت بسيار آورده بودند كه حد و قياس نداشت .
عسطور بخت برگشته و سرور سعادت رميده گريزان در آن بيابان دوان شدند ، تا سه منزل برفتند و از بيم جان از عقب نگاه مىكردند و آنچه داشتند مىانداختند تا مرغزارى بود ، در آن مرغزار همه جمع آمدند . از صد ده و از ده يكى نمانده
هامش
( 1 ) - در اصل : جمع .