طرف عماسيه جمله را حكايت كرد و بگفت . اين حكايت را بطيطوس حكيم گفتند ؛ طيطوس حكيم گفت او را هيچ الم و غم نخواهد بودن بلك آن مملكت را او خواهد گرفتن و فتحى عظيم از دست او خواهد برآمدن ، از طرف او ايمن باشيد .
صغير عيار گفت من در طلب جهانافروز بخواهم رفتن بعماسيه تا بنگرم كه حال او بچه خواهد رسيدن .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون خبر آمدن قنطروس بعسطور رومى رسيد ، حكم كرد تا جمع بسيارى از امراى حضرت و وزراى مملكت ، قنطروس را استقبال كردند . چون به دو رسيدند جمله از پشت مركب پياده شدند ، آن جمع جمله سياه پوشيده بودند . قنطروس از پشت مركب خود را در خاك انداخت و فرياد برآورد و زارى درگرفت . امرا سلام عسطور را به دو رسانيدند و عذر خواستند .
قنطروس گفت كاشكى فرزند من بدست بيگانهيى بهلاك آمده مىبود . مرا درد از آن سختتر « 1 » است كه فرزند دلبند من بدست جهانافروز بهلاك آمده است .
دريغ از جان و جوانى او ، از مبارزى و شجاعت او ! طمطام وزير گفت كه جهان افروز در ميانهء جنگگاه بهلاك آمده است ، و چند مبارز از مبارزان ايران كه اميرزاده ميراق گرفته است ميخواستيم كه ايشانرا گردن بزنيم ، چون معلوم كرديم كه ملك قنطروس مىآيد ، كشتن ايشان موقوف داشتيم تا شما برسيد كه در حضور تو ايشانرا گردن بزنند . ملك عسطور ميخواست كه استقبال شما بيايد اما دشمن در مقابل بود ، ازين جهت نيامد ، ما را فرستاد . قنطروس را تسلى كردند و روانه شدند تا بلشكرگاه رسيدند . خدمتكاران ميراق جمله در عزا بودند ، جامها سياه كرده و مركبانرا دمها بريده بودند . فرياد و فغان دريشان افتاده بود . خلق قيصريه بر برج و باره برآمده بودند و تفرج مىكردند تا قنطروس را پيش عسطور آوردند .
عسطور برخاست با سرور يمنى ، قنطروس را در كنار گرفتند و پرسش كردند و عزاى قنطروس دادند و تسلى خاطر او كردند .
هامش
( 1 ) - در اصل : سختر .