و گلنار نام داشت ، گويند كه اين گلنار با پدرآمده بود تا برادر را ببيند و نيز قيصر روم آوازهء حسن او را شنيده بود و تمناى وصل او داشت كه عاشق جمال عين الحيات بود و از عشق او بىقرار بودى ، خواست كه بعوض عين الحيات خود را به دو مشغول كند . بدين سبب او را طلب كرده بود . قنطروس گلنار را به اسباب تمام و غلام و كنيزكان بىشمار و قطار و مهار بسيار آورده بود . چون خبر مرگ فرزند خود بشنيد ، عالم روشن در چشم آن كافر ، سياه و تاريك شد . حكم كرد كه گلنار با حشم و خدم خود بازگردد و به عماسيه رود كه اكنون وقت عروسى كردن نيست كه فرزند دلبندم را كشتهاند . گلنار به حكم پدرش ملك قنطروس بازگشت . گلنار با درد و غم و اندوه بود ، يكى مرگ برادر و يكى ديگر آنك عروسيش به عزا مبدل شده بود . در وقت بازگشتن تقدير خداى تعالى چنان بود كه در مقام تنگ در ميان دره صغير عيار آن صندوق در پيش مركب گرفته مىآمد ، كه آن دختر با جمعى از غلامان و خواجهسرايان رسيدند . كودكى را ديدند كه صندوقى در پيش مركب گرفته مىآمد . گلنار چون صغير را بديد پيش راند ، صغير عيار بديد كه جمع غلبه و سواران مسلح رو به دو دارند ، بدانست كه سپاه دشمن است . گفت اى ملكه از سر دره طايفهء سواران جبهپوش رسيدند ، مىنمايد كه لشكر دشمن است . جهانافروز در آن حالت بيهوش بود ، هيچ جواب نداد .
چون ايشان نزديك رسيدند ، صغير عيار را ديگر طاقت ايستادن نبود ، از مركب فرود آمد و جهانافروز را فرود آورد . چون صندوق را بر زمين نهاد خود بگريخت و رو بر قلهء كوه نهاد ، دختر حكم كرد كه جمعى در عقب صغير مركب دواندند تا باشد او را بگيرند . خود به دو نرسيدند . اما چون گلنار بدان صندوق رسيد ، صندوقى ديد بسته و قفلى بر آن صندوق زده ، و مركبى چون كوه ايستاده . گلنار عجب ماند ، حكم كرد تا صندوق را برداشتند . گلنار دايهيى داشت عالمديده و نيك و بد آزموده و تجربهء بسيار ديده ، نامش بنفشه بود ، دختر ميخواست كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 540
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٤٠