تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
سر صندوق را بگشايد ، دايه نگداشت ، گفت شايد كه درين صندوق چيزى باشد كه نشايد كه آن را كسى بيند . اين صندوق را در خلوت بگشاييم اولىتر باشد . پس حكم كرد تا صندوق را برداشتند و روانه شدند . صغير عيار از قلهء كوه بديد ، دريغ خورد و دست بدندان گزيد ، فايده‌يى نبود . نرم‌نرم در عقب ايشان مىرفت . در آن حوالى گلنار حكم كرد تا فرود آمدند و خيمه و خرگاه زدند ، گلنار در خيمه رفت و بنفشه را طلب كرد و گفت اى مادر بگو تا آن صندوق را بيارند تا بنگريم كه در آن صندوق چيست ؟ دايه فرمود تا بياوردند و خيمه خالى كردند . گلنار و بنفشه سر صندوق گشودند و قفل برداشتند و آن هردو در آن صندوق نگاه كردند ، چه ديدند ؟ شعر :
رخى ديدش بسان قطعهء نور * خجل گشته از آن چهره دو صد حور دو ابرويش كمان و غمزها تير * حذر كردن از آن نبود ، چه تدبير دو لعل شكرينش جان‌فزا بود * در آنجا سى و دو در بىبها بود زنخدانش بسان چاه بابل * نه ديوانه ازو رسته نه عاقل كمند عنبرينش تاب داده * به صيادى پى دلها گشاده بهر تار خم مويش دو صد دل * فتاده در كمندش بسته مشكل كسى هرگز نيارد زو رميدن * بلاها بايدش از وى كشيدن
گلنار چون آن صورت بديد آه سرد از جگر بركشيد و رنگش متغير شد . بيم آن بود كه از پاى درافتد . خود را بهزار حيله گوش داشت و روى بدايه كرد و گفت اى مادر سؤال كن كه اين جوان ماه‌رو چه كسيست و درين صندوق چراست ؟ در آن‌وقت جهان‌افروز بيدار شده بود و ديده گشوده بود و دريشان نگاه مىكرد . دايه سؤال كرد كه اى جوانمرد چه كسى و درين صندوق چه ميكنى ؟ جهان‌افروز خود را به آيين مردان برآورده بود ، ايشان گمان بردند كه مگر او مرد است ، هيچ ندانستند كه او كيست . چون ازو اين سؤال كردند جهان‌افروز در سخن