درآمد و گفت قصهء من دور و دراز است ! من درين بيابان ميرفتم خصمى چند به من رسيدند و زخمى گران بر من زدند و آنچه داشتم از من بردند ، بهزار محنت من جان خود را از دست ايشان بيرون بردم . درين حوالى ديريست در آن دير رفتم ، چند روز در آن دير بودم ، تيمار خود ميكردم ، يكى از خدمتكاران من به من رسيد ، مرا درين صندوق كرد ، بمقام و مأواى خودم مىبرد ، شما رسيديد ، او شما را ديد ، بگريخت و مرا بشما بگداشت و برفت . گلنار سؤال كرد كه نام تو چيست ؟
گفت نام من جمشيد است . گلنار گفت حاليا صيد منى ، ترا از دست نگدارم و آنجا كه ميروم ترا با خود خواهم بردن . جهانافروز چون معلوم كرد كه ايشان زنانند و با او ارادتى و محبتى دارند ، بناكام مطيع شد . با خود گفت كه فيروز شاه در عالم گم شد و سپاه ايران در قيصريه گريختند ، ميدانم كه مدتى در حصار خواهند ماندن ، حاليا من زخم دارم ، با اينها بروم ، باشد كه كارى از دستم برآيد و مملكتى بگشايم كه سبب قوت ايرانيان باشد . برفتن با ايشان راضى شد . گلنار از آنجا روانه شد و برعايت جهانافروز مشغول شد ، حكم كرد تا جهانافروز را در محفه نشاندند ، اما هيچكس روى او را نمىديد ، به غير از گلنار و بنفشه و يك خادم كه او را ريحان نام بود . رو به عماسيه نهادند و شبوروز و روزوشب ميرفتند تا كى رسند و حال ايشان چه شود .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از آن طرف صغير عيار صندوق را بگداشت و برفت . شخصى ازيشان در عقب مانده بود ازو سؤال كرد كه اين جمع كيان بودند كه گذشتند ؟ گفت گلنار بود دختر ملك قنطروس كه بعماسيه ميروند .
صغير عيار دانست كه جهانافروز را با خود بردند . صغير بازگشت و رو بقيصريه نهاد تا بر در شهر قيصريه رسيد . نشان بنمود و در قيصريه درآمد ، و در حال پيش عين الحيات و مظفر شاه درآمد و از حال جهانافروز آنچه ميدانست از زخم خوردن و در دير افتادن و او را در صندوق كردن و رسيدن گلنار و بردن جهانافروز را بر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 542
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٤٢