فرماى كه او را درين صندوق كنم و در پيش مركب گيرم ، باشد كه او را بلشكرگاه رسانم . راهب گفت روا باشد . گفت مرا درين كار يارى بده . راهب در دير درآمد و با صغير يارى كرد ، بهر نوعى كه بود جهانافروز را در آن صندوق كردند و آن صندوق را بيرون آوردند و بدان نوعى كه بود آن صندوق را در پيش مركب گرفت و راهب را وداع كرد و در آن دره روان شد و رو به شهر قيصريه نهاد تا كى رسد .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه قنطروس كه امير عماسيه بود با سپاه بيست هزار سوار بمدد قيصر روم ميرفت و از مرگ پسرش ميراق آگاهى نداشت ، بخرمى و شادى مىآمد ، يكى را فرستاده بود كه خبر آمدن پدر به پسرش ميراق برساند . آنكس آمد و خبر چنين شنيد كه ميراق بدست جهانافروز بقتل آمده است .
آنكس بازگشت و اين خبر بقنطروس رسانيد كه اميرزاده ميراق بدست جهانافروز دختر قيصر روم بهلاك آمده است . قنطروس چون اين خبر بشنيد فغان از جانش برآمد و خود را از پشت مركب بر خاك انداخت و خاك بر سر كرد و زارى درگرفت و بر سر و روى مىزد و تضرع و زارى مىكرد و [ مى ] گفت من به جهت ميراق پيش عسطور مىرفتم ، چون فرزند دلبند مرا بكشتند ، مرا پيش قيصر رفتن از بهر چيست ؟ ميخواست كه بازگردد ، امرايش نگذاشتند و گفتند نيكو نباشد ، چون تا اينجا آمديم اكنون بازگشتن معنى ندارد . برويم و قيصر را ببينيم و خونى ملكزاده ميراق را بكشيم و آنگاه بازگرديم . بناكام قنطروس رو بلشكرگاه قيصر كرد .
اما گويندگان اين سمر و قايلان اين خبر چنين گويند كه اين قنطروس شاه عماسيه دخترى داشت در غايت حسن و جمال و كمال كه در آن ديار مثل او نبود و آن دختر مهپاره :
ازين مهپارهيى عابد فريبى * ملا يك صورتى طاوس زيبى
كه بعد از ديدنش صورت نبندد * وجود پارسايانرا شكيبى