ميراق آن مبارزانرا بكشد و جملهء عالم در طلب تواند و شبوروز ترا طلب ميكنند و نمىيابند .
جهانافروز گفت من در ميان حربگاه زخمى عظيم خوردم و بر پشت مركب بيهوش شدم ، يزدانم بقدرت نگاه داشت و سه شبانهروز بر پشت مركب بودم ، بعد از سه شبانهروز اينجا افتادم ، اين راهب مرا فرود آورد . اكنون چند روز باشد كه اينجاام و اين راهب مرا تيمار مىكند . صغير عيار گفت اى شاهزاده اين موضع با خطر است كه سپاه قيصر نزديكست و آوازهء گم شدن تو منتشر شده است و جمله در طلب تواند . مبادا كه بدانند و سپاهى بسر وقت تو بفرستند و تو مجروح و بيمارى ، آنگاه كار مشكل گردد . برخيز تا ترا به شهر قيصريه برم . جهانافروز گفت مرا طاقت سوار شدن نيست كه خون بسيار از من رفته است و درين چند روز كه بدينجا رسيدهام به غير از ميوه هيچ نخوردهام ، مرا هيچ قوت و حركت نمانده است . صغير گفت چارهيى كنم و ترا بقيصريه برم . جهانافروز گفت تو دانى ، نوعى كن كه مرا ببرى . صغير گفت مصلحت در آنست كه ترا درين صندوق كنم و در پيش مركب گيرم ، ترا بدين نوع بقيصريه رسانم . جهانافروز راضى شد .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه در آن دير صندوقى بود بزرگ ، صغير آن صندوق را پيش آورد و گفت با راهب بگويم و ازو اجازت بخواهم و بعد از آن ترا در صندوق كنم . گفت روا باشد . صغير عيار بيرون آمد و در پيش راهب خدمت كرد و گفت اى بزرگوار معلوم دان كه اين جوان كه در دير تست بزرگ زادهييست از سپاه قيصر و در ميان جنگگاه « 1 » زخم چنين خورده است ، از ميان لشكرگاه اينجا افتاد . تو كرم و جوانمردى كردى و آنچه وظيفهء مردمى بود با او بجاى آوردهاى . او را خيلى دشمنان هستند كه ويرا طلب ميكنند ، مبادا كه خصمى برسد و اين جوانرا اينجا ببيند ، آنگاه كار مشكل گردد . اكنون اجازت
هامش
( 1 ) - در اصل : جنگاه .