را بماليد و همچنان عنان مركب را گرفته رو بر در دير نهاد . چون بر در دير رسيد ، راهب بر در دير نشسته بود و نگران آن دره شده بود كه صغير عيار در پيشآمد و بر آن راهب سلام كرد و از دور بايستاد . راهب گفت تو چه كسى و چه كار دارى كه بىاجازت من بر در دير من آمدى ؟ صغير عيار گفت گستاخى كردم كه بىاجازت تو آمدم اما درين آمدن مرا مرادى هست ، بگويم ؟ راهب گفت بگوى . صغير عيار گفت درين حوالى بر در شهر قيصريه ملك عسطور روم را با سپاه ايران جنگ است و در ميان جنگگاه اميرزادهء من مگر زخم خورده است و از لشكر جدا شده و مركب او را بدين طرف آورده است . ما در طلب او مىگشتيم و او را طلب مىكرديم ، حاليا مركبش را ديدم كه درين دره مىچريد شايد كه شما را ازو خبرى باشد .
ما را نشان بدهى كه خيلى كسان در طلب اويند . راهب گفت بلى اينچنين كسى كه تو نشان ميدهى در پيش منست اينك او را در اندرون دير خوابانيدهام « 1 » ، زخمى عظيم دارد ، چند روز باشد كه او را رعايت ميكنم و زخمش را تيمار ميكنم و خشك دارو مىريزم ، اكنون رو به اصلاح نهاده است . صغير عيار بغايت خرم شد ، اجازت خواست و قدم در دير نهاد تا بدان مقام برسيد كه جهانافروز خفته بود . چون چشم صغير عيار بر جهانافروز افتاد او را ديد چون سروى افتاده و در ميان خون آغشته . آتش در جان صغير افتاد ، در دويد و سر در قدم جهانافروز نهاد و فرياد برآورد كه اى شاهزاده حالت چيست ؟ بدين حال چرايى ؟ بسيار جد و جهد كردهام كه به تو رسيدهام ! جهانافروز در آن حالت كه صغير عيار را بديد عظيم خرم شد و گفت نيك آمدى و در وقت رسيدى . صغير عيار پاى جهانافروز را ببوسيد و در پيش او در خاك بغلطيد . جهانافروز گفت حال لشكر چيست ؟ گفت كه لشكر ايرانرا شكستند و ايرانيان در قيصريه گريختند ، اما كشتن پهلوانانرا موقوف داشتند بدان جهت كه ميگفتند كه پهلوان قنطروس پدر ميراق مىآيد تا بدست او دهند تا به خون
هامش
( 1 ) - در اصل : خابانيدهام .