از بند بلا برهند . كار دنيا شكست و بست است ، غم و شادى و محنت و راحت ، گل و خار و سستى و خمار باهم مىباشند ، خدا كريم است . مظفر شاه گفت آرى اميدى كه داريم بكرم و لطف خداى تعالى داريم . اما اى حكيم يك بار تو از اختر بلند طالع جهانافروز را ببين و بنگر كه حالش چيست ؟ طيطوس حكيم اسطرلاب زرين برابر آفتاب داشت و غايت ارتفاع شمس را معلوم كرد و طالع وقت را معلوم كرد ، بعد از آن نيكو تفكر و تأمل كرد ، چون از حال معلوم كرد گفت جهانافروز زنده است اما زخم گران و ضربى عظيم بر سر دارد ، اما در ديرى يا بتكدهيى مىباشد ، از سپاه ما كسى به دو برسد و خواهد كه او را بيارد باز از دست بدر رود و بمملكتى ديگر افتد و ملك عظيم بدست او بهلاك آيد و آن مملكت را بگيرد ، بعد از مدتى بما پيوندد ، هيچ غم و اندوه او مخوريد .
روايت كردهاند كه صغير عيار آنجا بود و آنچه طيطوس حكيم گفت او بشنيد ، با خود گفت كه مرا در عقب جهانافروز مىبايد رفتن و او را مىبايد طلب كردن ، باشد به دو برسم . اين انديشه كرد و بكارسازى خود مشغول شد و بدان نوع كه توانست از قيصريه بيرون آمد و در آن حوالى مىگرديد و جهانافروز را طلب مىكرد . با خود گفت كه طيطوس حكيم گفت كه او در ديريست يا در بتكدهييست ، حاليا مصلحت در آنست كه بدان دير روم كه جمجاغ راهب آنجاست ، شايد كه آنجا باشد . اين انديشه كرد و روى بدان دير نهاد . روايت كردهاند كه از قيصريه تا بدان دير خيلى راه بود و آن [ راهب از ] خلق دورى گزيده بود و با كسى الفت نداشت و هيچكس را پيش خود راه نمىداد و تنها بسر مىبرد ، هرچند كه مشهور و معروف بود . صغير عيار بعد از چند روز بدانجا رسيد ، در انديشهء آن بود كه پيش اين راهب چون روم ؟ در قفاى آن دير درهيى بود عظيم ، صغير عيار در آن دره آمد . مركبى ديد چون كوه پارهيى كه در آن دره مىچريد . صغير عيار در آن مركب نگاه كرد ، معلوم كرد كه از آن جهانافروز است ، خرم شد و در حال مركب را بگرفت و سر و روى مركب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 536
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٣٦