عسطور با سرور بر تخت برآمدند و بار دادند تا جملهء امراى روم و يمن بيكجاى جمع آمدند ، و بسيارى زخم داشتند ، و خدمتكاران ميراق در عزاى ميراق جامها دريده بودند و دم مركبان بريده بودند و عزا ميداشتند . قيصر گفت كه سپاه ايران گريختند و در قيصريه رفتند ، و اگرچه خيلى خرابى در سپاه ما شد اما سپاه دشمن را شكستيم .
طيفور گفت هر خرابى كه واقع شد بيشتر از طرف جهانافروز بود كه ميراق را بكشت .
اكنون مصلحت در آنست كه آن سرداران سپاه ايرانرا كه دربند داريم جمله را به خون ميراق گردن بزنيم و سرهاى ايشانرا جمله بر سر نيزه كنيم و بعد از آن شهر قيصريه را حصار كنيم كه چون خلق شهر را معلوم شود از اندرون شهر دست برآرند [ و ] زود توان قيصريه را استادن . ملك عسطور گفت چنين بايد كردن .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه قيصر روم خواست كه حكم سياست آن جوانمردان كند كه جمعى از در بارگاه درآمدند و خدمت كردند و گفتند كه ملك را بقا باد ، پدر پهلوان ميراق كه ملك عماسيه است با سپاه گران بمدد ملك [ آمدند و ] اينك رسيدند . گويند كه اين پدر ميراق كه ملك عماسيه بود « 1 » مرد پيرى بود ، او را قنطروس « 2 » نام بود و گنج و مال بسيار داشت و با پدر ملك عسطور دوستى داشت . بلك پدر پدر عسطور را ديده بود ، با طماريق شاه صحبت داشته بود و در مملكت روم بعد از عسطور ازو بزرگتر و بحرمتتر نبود و هرگز پيش ملك عسطور نيامده بود ؛ اكنون كه معلوم كرد كه پسرش خيلى هنر كرده است و در پيش عسطور و سرور يمنى حرمتى تمام دارد ، و فيروز شاه در عالم گم شده است ، و جملهء سپاه روم بر عسطور جمع آمدهاند ، او سپاه گران برداشته بود و به يارى قيصر آمده بود . چون قيصر از آمدن او بشنيد بغايت ملول شد و گفت هرگز ملك قنطروس پيش من نيامده است ، درين حالت كه پسر او را بكشتند ، دختر من پسر او را كشت ، اكنون كه او آمد عظيم شرمسارى خواهد بودن ! چون كنم و چاره و تدبير چون
هامش
( 1 ) - در اصل : است .
( 2 ) - در اصل : قنطوس .