تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
مرد پيرى ديد عمر از دويست سال گدشته ، جامه‌يى از شال سياه پوشيده ، بر زبر سر او بنشست . جهان‌افروز در سخن درآمد و گفت اى بندهء خداى تعالى من اينجا چون افتاده‌ام و اينجا چه مقام است ؟ آن پير راهب گفت اين ديريست كه قرار دارى ، خاطرت را جمع دار و ايمن و آسوده باش كه اينجا هيچ دشمنى نيست . جهان‌افروز معلوم كرد كه اين چه ديريست . مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه آن دير در آن مملكت معروف و مشهور بود ، جهان‌افروز دانست كه كدام دير است ، ايمن شد اما زخمش سخت بود و بيم خطر داشت ، توكل بر خداى تعالى كرد . اما راوى گويد كه چون سپاه ايران در قيصريه گريختند امراى ايشان بدست دشمنان بماندند و روميان را مجال آن نشد كه ايشانرا هلاك كنند كه در آن حالت كه جهان‌افروز ميراق را بكشت لشكر بهم برآمدند و سپاه ايران نيز سوار شدند و بر لشكر روم حمله كردند و جنگ كردند ؛ طيفور وزير گفت زينهار نوعى كنيد كه بنديانرا نبرند . بهر نوعى كه بود آن مبارزان ايرانى را دست و گردن بسته از ميان بدر بردند و از هر دو طرف بسيارى بقتل آمدند . چون سپاه ايران در قيصريه رفتند چندانك جهان‌افروز را طلب كردند نيافتند . مظفر شاه عظيم ملول شد . تصور كرد كه مگر بدست روميان گرفتار شده است و از عياران سپاه ايران هيچ‌كس در سپاه ايران نبودند . بعضى در ايران بودند و بعضى پراگنده در طلب فيروز شاه در عالم سرگردان مىگرديدند . به غير صغير عيار كه خدمتكار جهان‌افروز بود كه آنجا بود اما او كودك بود و در كار عيارى تمام استاد نبود . طيطوس حكيم گفت جاسوسى بسپاه روم بفرستيد تا از حال جهان‌افروز و گردان خبرى بيارد . مينو فرنگ را با تيزك جاسوس بسپاه دشمن فرستادند تا خبرى بيارند . ايشان برفتند بدان نوعى كه توانستند ، و گرد سپاه قيصر برآمدند و معلوم كردند كه جهان‌افروز ميراق [ را ] با چند كس ديگر از نام‌داران و پهلوانان كشته است و بسيارى خرابى در آن سپاه كرده است ، اما از حال جهان‌افروز هيچكس آگاهى ندارد . جاسوسان بر در بارگاه قيصر آمدند . روز ديگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 533 | مولانا محمد بن احمد بيغمى