دره رسيد . در ميان آن مرغزار مركب مىچريد و جهانافروز پايهاى خود را در شكم آن مركب محكم كرده بود .
جمجاغ راهب بر بالاى آن كوه بر در آن دير نشسته بود و چشم در آن دره انداخته بود و به تفرج آن گل و لاله مشغول شده و در صنع إله تعالى مشغول گشته كه از ناگاه به امر إله نظر آن راهب در آخر دره افتاد ، آن مركب را بديد كه شخصى بر پشت آن مركب خود را بازداشته بود و آن راهب را معلوم بود كه در آن حوالى جنگ است و ايرانيان با قيصر روم در حرباند . هرچند كه او را از آن معنى فراغتى بود كه چندان از ذوق و شوق و محبت خداى تعالى داشت كه پرواى هيچ چيزش نبود ، اما دانست كه اين سوار از لشكرگاه بيرون افتاده است اما زخم دارد .
راهب برخاست از در دير ، و رو به آخر دره نهاد ، چون برسيد آن مركب را ديد كه لجام در دست انداخته و مىچريد اما خداوندش سست و بيهوش و خون بسيار ازو رفته . راهب عنان مركب گرفت و مىكشيد تا در دير آورد و بهر نوعى كه بود جهانافروز را از پشت مركب فرود آورد ، و بر در دير صفهيى بود ، او را بر كنار آن صفه بخوابانيد « 1 » .
چون برقع از روى جهانافروز برداشت روى جهانافروز آشكار شد و آن حسن و جمال او پيدا شد . راهب دانست كه او دختر است و در ميان لشكرگاه زخمى خورده است .
راهب دست برماليد و زخم جهانافروز را بربست و برعايت او مشغول شد و مركب او را در آن دره بگداشت و بدان نوع كه توانست جهانافروز را در آن دير درآورد و به تيمار او مشغول شد تا آن روز بگدشت . روز ديگر جهانافروز ديده را بگشود ؛ خود را در عجب جايى ديد خفته و زره و جوشن از بر او كنده . متعجب شد كه گويا اين چه موضعيست و مرا اينجا كه آورده است ؟ او درين انديشه كه راهب درآمد كه تيمار او كند كه روز دو نوبت زخم او را تيمار كردى . چون درآمد در پيش جهانافروز بنشست و دست بر زخم او نهاد ، جهانافروز تيزتيز در راهب نگاه كرد ؛
هامش
( 1 ) - در اصل : بخابانيد .