چون روز شد بر در شهر قيصريه آمدند ، ايرانيانرا بر بالاى برج و باره ديدند . قيصر گفت ايرانيان در قيصريه گريختند ، باكى نيست ايشانرا درين شهر اعتبارى نباشد ، چند روزى صبر كنيم بعد از آن كوس جنگ بزنيم و سوار شويم و شهر را حصار كنيم و شهر را زود بگيريم .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چندانكه چشم و سر كار مىكرد مرده بر مرده و كشته بر كشته بود افتاده ، و قيصر از مرگ ميراق عظيم پريشان بود ؛ و از شجاعت جهانافروز ميگفتند كه آن مبارز جهان چه حربى كرده بود . راوى قصه گويد كه پدر ميراق با سه پسر و سپاه سى هزار مرد آمده بودند ؛ چون از مرگ پسر واقف شد خاك بر سر كرد و فغان برآورد و برادران جامها چاك كردند . سپاه دم مركبان بريدند و فغان و زارى برآوردند . زرينتاج گيسو ببريد و در جامهء سياه و كبود رفت . چند روز در آن سپاه ماتم بود . طيفور گفت اى ملك هيچ توقف مصلحت نيست كه در ايران سپاه هست ، از آن مىترسم كه مبادا كه ايرانيانرا مددى برسد . آنگاه كار آسان بر ما مشكل گردد ؛ و ديگر آنك نيكانديش وزير رفته است بقسطنطنيه كه سپاه آورد ، اينك پهلوان بلاكيوس با صد هزار مرد مىآيند ، سپاه ايرانيانرا ما شكستيم ، گرفتن قيصريه بنام ايشان برآيد . ما را جهد تمام بايد كردن كه اين كار زودترى برآيد . قيصر گفت مصلحت چيست ؟ گفت مصلحت در آنست كه فردا برابر قيصريه دارى چند بزنيم و اين ايرانيانرا برابر ايشان بر دار كنيم كه ايشان دلشكسته شوند . قيصر گفت چنين كنيم . مردم رعيت نيز شايد كه از درون شهر دستى برآرند و ما را مددى كنند . ايشان درين سخن بودند كه يكى از در بارگاه درآمد و گفت كه پدر ميراق از شهر عماسيه با سپاه گران خواهد رسيدن .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه ميراق را خواهرى بود در غايت حسن و جمال و غايت اعتدال و مدتى بود كه قيصر خواهان او بود ؛ چون ميراق را اين فتح دست داد قنطروس كه پدر ميراق بود سپاه عماسيه را با دختر برداشت و رو
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 530
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٣٠