طيطوس حكيم گفت چاره آنست كه ما نيز سوار شويم و جنگ دراندازيم و بر سپاه دشمن حمله بريم ، باشد كه جهانافروز را مددى توانيم كردن . اما اول يك كار مىبايد كردن . بنه و خيمه و بارگاه و خزينه و قطار و مهار و زنانرا در قيصريه بگداريم كه كار جنگ پيدا نيست كه چون باشد كه سپاه ما عظيم ضعيفاند . مظفر شاه گفت چنين بايد كردن و خود سوار شد ، سپاه ايران جمله سوار شدند و رو بحرب نهادند و بنه و آنچه بود به شهر فرستادند . خبر بقيصر روم كردند كه ايرانيان خروج كردند و عزم جنگ دارند . قيصر گفت شما نيز كوس فروكوبيد و نوعى كنيد باشد كه اين رعنا بهلاك آيد . روميان نيز كوس فروكوفتند . آندو سپاه بهم رسيدند و برهم كوفتند ، شعر :
هياهوى گردان برآمد برابر * برفت از دل و مغز هر مرد صبر
سرودست بسيار افگار شد * بسا سر كه اندر سر كار شد
سر تيغ زهر آب ايرانيان * چو آتش زدند در تن روميان
جنگى عظيم واقع شد ، جهانافروز آن روز جنگى كرد كه از آن در عالم باز گويند . ايرانيان در كوشش كه از ناگاه از دست راست روميان گرد عظيم برآمد .
آواز كوس حربى و ناى رزمى مىآمد و سپاه عظيم از اطراف روم بمدد قيصر مىآمدند .
هم از گرد راه خود را بر سپاه ايران زدند . مظفر شاه دانست كه كار بر نوع ديگر شد . طيطوس حكيم گفت مصلحت در آنست كه در قيصريه رويم كه سپاه ما را طاقت حرب كردن نيست كه با قضا جز رضا فايده نيست و با قدر قدرت نيست ، كه جوانان ايرانى گرفتار بودند ، شعر :
غنيمت شمردند راه گريز * كه نادان كند با قضا پنجه تيز
اما ايرانيان جهانافروز را نديدند ، چندانك او را طلب كردند نيافتند ، رو بقيصريه نهادند و به شهر درآمدند . شهريان ازيشان راضى بودند كه ازيشان عدل و مرحمت ديده بودند . روميان آن روز و آن شب غارت و غنيمت گرفتند .