ستورى كه تا ديدهء خلق بود * ستورى چنان كس نه ديد و شنود
قمر جبهتى بدقدر قدرتى * زمين هيكلى آسمان هيبتى
يكى زين پيروزه بر پشت بر * مرصع بلعل و بياقوت تر
راوى داستان روايت كند بدين آيين و صفت به هيبت تمام در چنان حالت برسيد و آن حال را بديد كه آن مبارزان ايرانى را بر سر پا نشانده بودند و چشمها بسته بودند و جلادان تيغها كشيده و آن جوانمردان قطع نظر از حيات خود كرده بودند ، كه آن سرور يلان بدانجا رسيد و آن حال را بديد . يك نعره از جگر بر كشيد ، شعر :
برآورد يك نعره از دل بلب * كه در جان خلقان فگندش تعب
آن خلق رم خوردند و از پيش جهانافروز دور شدند . جهانافروز در آن معركهگاه آمد ، طيلوس در پيش او مىآمد ، ميراق از طيلوس پرسيد كه اين كيست ؟ طيلوس گفت هيچ مگوى و در پيش رو و خدمت كن كه ملكهء ملك روم است ، جهانافروز است ! ميراق تصور كرد كه مگر از ايرانيان برگشته است و آمده است . آن اجل گرفتهء بىعقل و آن برگشته روزگار پيشرفت و گفت اى ملكهء آفاق و اى به خوبى طاق ، خوشآمدى ! بيا تا ترا پيش پدرت ملك قيصر برم ، جهانافروز چون آن احمق را بديد و آن سخن ازو بشنيد آن گرز گرانرا گرد سر بگردانيد و مركب در جهانيد . چنانش بر كلهء سر زد كه سر و گردن و سينه و پشت آن حرامزاده را درهم خرد كرد . آن حرامزاده از پا درافتاد و فغان از آن خلق برآمد ، جهانافروز به آواز بلند گفت تا باد دولت شاه ايران شاه فيروز شاه ابن ملك داراب باد ! اين بگفت و گرز گران در آن كافران نهاد و چند سرهنگ را با جلاد بكشت . غوغا از در بارگاه برآمد ، اين خبر بقيصر و شاه سرور و امرا كردند . گفتند اى ملك بجان زينهار كه شخصى بر مركب كوه پارهيى غرق سلاح و جوشن رسيد و ميراق را بيك ضرب گرز هلاك كرد ! قيصر آه كرد و گفت كيست