تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
اين كس كه اين بىدادى كرد ؟ طيلوس از در بارگاه درآمد و گفت اى ملك اين شخص جهان‌افروز است ، دختر شما كه از سپاه ايران آمد . غالب آنست كه پيش شما مىآيد . ميراق پيش او رفت نميدانم كه چه گفت ، او گرزى زد و او را بكشت . قيصر رو به جلنوس كرد و گفت برخيز و بنگر كه اين رعنا بچه كار آمده است و چرا آمده است ؟ جلنوس بيرون آمد ، جهان‌افروز ميراق را بگرز « 1 » كشته بود و ميخواست كه پياده شود و پهلوانانرا از بند بگشايد كه جلنوس بيرون آمد و در پيش جهان‌افروز خدمت كرد و گفت اى ملكه خوش‌آمدى ! ميراق را چرا كشتى ؟ از مركب پياده شو كه ملك در انتظار تست . جهان‌افروز مركب درو جهانيد ، جلنوس ازو بگريخت ، جهان‌افروز در عقبش مركب برانگيخت ، او از ترس سر در خيمه كرد ، جهان‌افروز آن گرز را بر پس قفاى آن كافر زد كه مغز از دهن و بينى او در خاك افتاد و بدويد ، در پاىتخت قيصر در دم جان داد . قيصر گفت اين چه حالتست ؟ طيفور گفت اين‌كه مىبينى ، كه دخترت با جوانان سپاهت چه مىكند ! قيصر گفت اى مبارزان روم هركه سر جهان‌افروز را بيارد ، يك شهر او را ببخشم . امرا برجستند و از بارگاه بيرون آمدند و رو بخيمه‌هاى خود كردند تا سلاح بپوشند . آنجا سرهنگان دست بتيغ و گرز كردند و جهان‌افروز را در ميان گرفتند . قيصر و شاه سرور و پسران از بارگاه بيرون آمدند و جنگ در پيوست و جهان‌افروز جنگ ميكرد و از هر طرف كه حمله كردى مرد بر مرد انداختى . قيصر حكم كرد تا جملهء سپاه سوار شدند و كوس فروكوفتند و ناى در دميدند و رو بجنگ نهادند . راوى داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف شاه مظفر شاه مينو فرنگ را و تيزك و جلدك جاسوس را فرستاده بود در عقب جهان‌افروز تا خبر او را بيارند . ايشان آمده بودند و چون ديدند كه جهان‌افروز را در ميان گرفتند ايشان در دم بازگشتند و اين خبر با مظفر شاه بگفتند . مظفر شاه گفت اكنون چه چاره سازيم ؟
هامش
( 1 ) - در اصل : ميراق گرزا .