تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
ايشان درين سخن بودند كه سوارى غرق سلاح و گرزى گران بر دوش از در بارگاه درآمد چنانك جمله حيران ماندند كه اين مبارز كيست . چون نيك نگاه كردند جهان‌افروز را ديدند كه درآمد و در پيش مظفر شاه خدمت كرد و گفت اى شاه شنيدم كه روميان چه بيدادى كرده‌اند ، همتى كه رفتم تا جواب كار روميان بگويم و كارى با ايشان بكنم كه شيرين‌زبانان بداستانها بازگويند . اين بگفت و بيرون آمد و بر مركب كوه‌پيكر سوار شد و عمود بر دوش رو به سپاه روم نهاد و بشتاب تمام مىراند تا بر كنار سپاه روم رسيد و دليروار مركب در آن سپاه راند . طلايهء سپاه از آن طيلوس رومى بود ، مركب پيش راند و گفت كيستى كه چنين دليروار مىآيى ؟ جهان‌افروز گفت ، منم جهان‌افروز و پيش پدرم قيصر روم ميروم . طيطوس خدمت كرد ، جهان‌افروز مركب پيش راند تا در ميان سپاه روم درآمد و يكسر روى بر در بارگاه قيصر نهاد تا برسيد بدانجا . خلقى بسيار جمع آمده بودند كه فرخ‌زاد را با سيامك سياه‌قبا با آن مبارزان ديگر كه چشم سپاه ايران بودند ، در آن مقام ايشانرا بر سر پا نشانده بودند ، برهنه و دستها از عقب بسته بودند و سروپا برهنه ، و هريك از آن جوانانرا جلادى با تيغ كشيده بالاى سر ايستاده و بعضى را چشمها بسته و ايشان به كلى قطع نظر از حيات خود كرده و اميد از خود برداشته و دل بر مرگ نهاده و دل از دنيا برداشته و به قضاى خداى تعالى راضى شده . در آن دم آن مبارز جهان و شجاع زمان و صاحب گرز گران ، آن ماده‌شير بيشهء شجاعت و آن پلنگ كوه صلابت و آن يگانهء ملك روم ، چون صرصر سموم و چون كوه پولاد و چون گرگين ميلاد ، آن يار وفادار و آن دوست غم‌خوار و آن شهسوار قيصريه و آن شاه عماسيه با هيبت تمام پيدا شد ، شعر :
چو خورشيد بر آسمان بلند * درو خيره شد ديدهء هوشمند يكى گرز زرين به گردن برا * يكى اسب در زير ، كهُ پيكرا به زير اندرش مركب بادپاى * دونده ستورى چو پران هماى