خوارى « 1 » و زارى از ميان نجاست بيرون آوردند ؟ من ترا شفاعت كردم كه فيروز شاه ترا بخشيد ، اكنون در خون ما سعى ميكنى . اگر ما را اجل رسيده باشد حكم خدا راست بهرچه خواهد ، و اگر اجل نرسيده باشد ما را از شما چه باك باشد ؟ ميراق گفت اى ملك اين قوم را اينجا نمىبايد كشتن ، اين قوم را نگاه داريم كه فردا چون ميداندارى باشد در برابر مظفر شاه و سپاه ايران اينها را بر دار كنيم و تيرباران سازيم و بعد از آن ما حمله كنيم و جمله را تارومار كنيم و زن و بچهء ايشانرا اسير و برده سازيم و مال ايشانرا غارت كنيم . طيفور گفت اى ملك سخن مرا قبول كن و هماكنون اين قوم را گردن بزن و كار كردنى را بايد كردن و هيچ تعلل مكن كه دشمن كشته به ! قيصر گفت چون چنين است بيرون بريد و همه را گردن بزنيد . سرهنگان آن مبارزان را بيرون كشيدند . قيصر گفت اى پهلوان ميراق تو بيرون رو و كار اين قوم را بساز كه ديگر ميان ما و ايشان آزرم دوستى نماند . ميراق بيرون آمد و آن سرهنگانرا بيرون آوردند تا بر سرپا نشانند و گردن بزنند .
اما مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه جاسوسان سپاه ايران آنجا بودند ، چون از صورت حال واقف شدند در حال و ساعت برفتند و اين خبر بمظفر شاه رسانيدند كه اى شاه بدان و آگاه باش كه ميراق حرامزاده و هلال ملعون و زرين تاج اتفاق كردهاند و اين چند مبارز را كه درين چند شب از سپاه ما ناپديد شدند ، آن حرامزادگان ايشانرا بردهاند ، اكنون ايشانرا حكم كشتن كردهاند . اينك بر در بارگاه قيصر ايشانرا بر سر پا نشاندهاند تا گردن بزنند . ما آمديم كه شما را خبر كنيم . چون امراى ايران اين خبر بشنيدند فغان برآوردند و غوغا دريشان افتاد . مظفر شاه گفت اى حكيم تدبير اين معنى چون كنيم و چاره چون بريم « 2 » كه اين حرامزادگان مبارزان ما را بخواهند كشتن ! هريك سخنى ميگفتند .
هامش
( 1 ) - در اصل : خارى .
( 2 ) - در اصل همچنين است .