بهر سرى به زرينتاج بدهم . اكنون راست بگو كه حال چون بود ؟ هلال به زانو درآمد و آنچه كرده بود و رفته بود از اول تا آخر جمله را بگفت كه چند پهلوانرا آوردهايم . قيصر از شادى كلاه بر هوا انداخت و خرم شد و در حال خلعت بهلال عيار داد و سرهنگان خود را پيش ميراق فرستاد كه اين ايرانيان را كه آوردهايد به خدمت ما بياريد . سرهنگان پيش ميراق رفتند . قيصر حكم كرد تا بر در سراپردهء او كوس بشارت زدند تا جملهء سپاه آگاه شدند كه هلال عيار و زرينتاج و ميراق با ايرانيان چها كردهاند و هفت « 1 » مبارز مثل فرخزاد و خورشيد شاه و شهمرد و شيرين سوار و قادر شاه و رستم اردستانى را گرفتهاند و ميراق نيز آمده است . جملهء لشكريان بر در بارگاه قيصر جمع آمدند و هريك سخنى ميگفتند .
اما از آن طرف راوى داستان روايت كند كه سرهنگان قيصر به حكم قيصر برفتند و در پيش ميراق خدمت كردند و پيغام قيصر برسانيدند ، ميراق گفت بندگى كنم . در حال برخاست و حكم كرد تا آن مبارزانرا دست و گردن بستند « 2 » و پيراهن از تن ايشان بيرون كردند و بزارىزار ايشانرا ميكشيدند تا در بارگاه قيصر آوردند و بازداشتند . هلال عيار و ميراق و زرينتاج در خيمه شدند و در پيش « 3 » قيصر خدمت كردند . قيصر بغل برگشود و ميراق را در كنار گرفت و آفرين كرد و عذرها خواست و انعام و خلعت داد و فرمود تا ميراق برجاى خود قرار گرفت و آنچه رفته بود از اول تا آخر شرح داد كه هلال عيار و زرينتاج چه كردند . قيصر خرم شد ، و زرينتاج را نيز انعام كرد . زرينتاج گفت ملك را بقا باد هيچ انعامى مقابل آن نباشد كه مرا به ميراق بدهى . قيصر گفت چون از كار سپاه ايران ايمن شويم ، عروسى كنيم و ترا بپهلوان ميراق دهيم . طيفور گفت با اين ايرانيان چه كنيم ؟ قيصر گفت درآريد تا بنگرم كيانند ، درآوردند . اول فرخزاد بود و شهمرد و
هامش
( 1 ) - راوى داستان باز در شماره كردن پهلوانان ربوده شده دچار اشتباه شده است .
( 2 ) - در اصل : بسته .
( 3 ) - در اصل : در خيمه شدند و در پيش قيصر آوردند و بازداشتند و در پيش .