ما را چنين در دام بلا انداخت ، اى دريغا كه عظيم گرفتار شديم ! تا وقتى كه روز شد و عالم روشن گرديد . از آن طرف ايرانيان بر در بارگاه مظفر شاه جمع آمدند ، مظفر شاه از در بارگاه بيرون آمد ، غوغا برخاست كه امشب فهر و مهر و جهر را بردهاند و ميراق نيز پيدا نيست . آه از جان مظفر شاه برآمد . طيطوس حكيم گفت من گفتم كه از ميراق بيرون نيست . فهر گفت مرا باور نكرد ، لابد كه بر او نيز اثر كرد . جاسوس بفرستيد تا چه خبر آرد . مينو فرنگ را با جلدك جاسوس و تيزك جاسوس بدان سپاه فرستادند ، جاسوسان برفتند .
اما از آن طرف چون روز برآمد ، ربيعاى قيصر و شاه سرور و اسكندر شاه و مسروق بن عتبه ، امراى يمن و روم جمع آمدند ، كه هلال عيار از در بارگاه درآمد و در پيش ملك قيصر و شاهان خدمت كرد . عسطور گفت اى هلال كجا بودى ؟ گفت بلشكرگاه دشمن . گفت اى هلال در آن لشكرگاه چه خبر است و پهلوان ميراق در چه كار است ؟ بيكبارگى از ما برگشت ؟ هلال گفت امشب سه مبارز ديگر مثل فهر و جهر و مهر ، اين سه مبارز از سر بستر ناپديد شدهاند ، مثل آن ديگران ، و ايرانيانرا هيچ معلوم نيست كه حال امراى ايشان چيست و ميراق با سپاه ايران يكى شده بود ، اما طيطوس حكيم در حق ميراق گفت كه اين كار از ميراق بيرون نيست ، هركس كه اين كار كرده است بىمشورت ميراق نكرده است . ميراق ترسيد و امشب با من آمد ؛ اينك در خيمهء زرينتاج است و با او شراب مىخورد . عسطور عظيم شاد شد و گفت اى هلال هيچ ندانستى كه حال ايرانيان چه شد و ايشانرا كه برد و چرا ناپديد شدند ؟ هلال گفت من نبردهام كه بدانم ، چه دانم ؟ طيفور بخنديد و گفت بجان قيصر و شاه سرور كه اين كار هلال كرده است ! هلال گفت من خبر ندارم . قيصر گفت اگر اين كار تو كردهاى بهريك كس كه تو آورده باشى ده هزار دينارت بدهم . هلال گفت آرى من كردهام ، اما قسم زرينتاج غير ازين باشد . قيصر گفت بلى ده هزار دينار ديگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 522
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٢٢