اما از آن طرف راوى داستان گويد كه سپاه ايران عظيم ملول بودند ، از ناپديد شدن آن مبارزان و بسيار طلب كردند ، نيافتند ، تا شب درآمد . فهر با ميراق بخيمهء خود آمدند . فهر با ميراق گفت كه امروز طيطوس حكيم در حق تو چنين سخنى گفت ، من در جواب گفتم كه شبوروز در پيش منست ، اين تصور در حق او باطل است . ميراق با خود گفت اكنون واجب شد مرا ازين سپاه رفتن كه در حق من بدگمان شدند . زمانى در پيش فهر بود تا عالم تاريك شد و در خيمه خالى شد . هلال عيار داروى بيهوشى بميراق داده بود كه دروايست باشد . ميراق حرامزاده در شراب كرد و بخورد فهر داد ، فهر بيهوش شد . ميراق نيز خود را در خواب كرد و در خيمه فرو گداشتند و سرهنگان فهر جمله پراگنده شدند . چون لحظهيى بگدشت ، ميراق از دامن خيمه بيرون آمد و رو بپاى آن درخت نهاد كه هلال و زرينتاج ايستاده بودند . ميراق پيشآمد ، هلال گفت اى پهلوان امشب مىبايد آمدن كه ديگر بودن تو [ را ] درين لشكر روى نيست . ميراق گفت بلى من امشب براى آن آمدهام . هلال حرامزاده گفت چون آمديم دست تهى نبايد رفتن . زرينتاج گفت يكديگر را كجا ببينيم ؟ وعده كردند . ميراق گفت كه [ فهر ] پهلوان خيلى حق بر گردن ما دارد او را نتوانم تنها گذاشتن ، من او را با خود خواهم آوردن . بعد از آن پراگنده شدند و آنجا كه وعده كرده بودند بهم رسيدند و برفتند تا بخيمهء زرينتاج آمدند . ميراق فهر را آورده بود و هلال پهلوان جهر را آورده بود و زرينتاج مهر را آورده بود .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه آن سه مبارز ديگر را در پيش آن مبارزان ديگر بند كردند و هم آنجا به شراب خوردن نشستند و در برابر ايشان عيش مىكردند . فرخزاد و آن ديگر مبارزان در برابر دربند و زنجير بودند و از كار و كردار آن حرامزادگان در تحير بودند . فرخزاد با مبارزان گفت اين حرامزادهء غدار را ببينيد كه با ما عهد و سوگند خورد ، عاقبت از قول و عهد خود برگشت و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 521
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٢١