رسيدند كه هيچكس در آن حوالى نبود . آن خيمه از آن پهلوان فرخزاد بود .
هلال گفت اين خيمه از آن فرخزاد است هرگز بهتر ازين فرصتى نباشد . رفتم كه كارى كنم . اين بگفت و روان شد تا از قفاى آن خيمه درآمد و از دامن خيمه اندرون رفت . فرخزاد مست و بىخود بر سر بستر افتاده و در خواب رفته بود . هلال عيار به تدبير او مشغول شد . زرينتاج گفت بىكار نتوان بودن . از آن طرفى ديگر خيمهيى بود از اطلس سرخ زده و در خيمه خالى بود كه جمله مست بودند . زرينتاج در آن خيمه رفت ، بهمن زرينقبا بود ، او را بيهوش كرد و بربست و بيرون آورد .
هلال گفت من فرخزاد را آوردم . زرينتاج گفت من بهمن زرينقبا را آوردم . اصل آن سپاه ايران آندو كس بودند . ميراق [ گفت ] برويد كه امشب نيز نخواهم آمدن زينهار كه با كس مگوييد كه هنوز كار دارم . آندو عيار برفتند و آندو مبارز را ببردند و در پيش آن ديگران دربند كردند تا وقتى كه خورشيد منير طلوع كرد و نور شمس درين عالم ظلمانى شروع كرد . ايرانيان بر در بارگاه مظفر شاه جمع آمدند ، جملهء گردان گرد آمدند به غير از فرخزاد و بهمن زرينقبا . طلب كردند ، گفتند امشب باهم شراب ميخوردند ، چون مست شدند هريكى بخيمهء خود رفتند و در خواب شدند ، اكنون پيدا نيستند . مظفر شاه فروماند گفت اين چه حالتست ! جاسوسان آمدند و گفتند كه در سپاه ايشان « 1 » هيچ خبرى نيست ، اين كار ايشان نكردهاند . آن روز نيز حرب نشد .
شب سيوم باز آندو دزد طرار و آندو روباه مكار و آندو حرامزادهء غدار در آن شب تار روان شدند تا در خيمهء فهر رسيدند و ميراق را بديدند و با او مشورت كردند و دو مبارز ديگر مثل خورشيد شاه و عبد الخالق ايرانى را بدزديدند و از سپاه ايران بيرون بردند و هم آنجا دربند كردند . چون روز شد اين خبر بمظفر شاه كردند . گفت اين كار از انديشهء ما گدشت ، درين كار نيكو فكرى مىبايد
هامش
( 1 ) - مرجع « ايشان » روميان هست .