زرينتاج هردو بيامدند و هريك يكى را بر دوش گرفته آوردند . ميراق گفت چه كرديد ؟ هلال گفت من شيرينسوار طالقانى را آوردم ، زرينتاج گفت من رستم اردستانى را آوردم . ميراق گفت برويد و از خلق پوشيده داريد و فردا شب ديگر بياييد . آن حرامزاده ايشانرا به راه كرد و خود بازگرديد و بمقام خود آمد . اما آندو طرار در آن شب تار آندو مبارز ايرانى را بر دوش ، چون باد صرصر ميرفتند .
چون استادكار بودند از طلايهء سپاه ايران بگدشتند تا بطلايهء سپاه خود رسيدند .
هلال گفت اى ملكه چنان بايد گدشتن كه كسى ما را نبيند . از آن طلايه نيز بگدشتند ، بخيمهء زرينتاج آمدند و آندو مبارز ايرانى را آنجا دربند كردند و انگشت بر لب نهادند و ازين حال هيچكس را خبر نكردند تا وقتى كه روز شد .
خفتگان از خواب بيدار شدند ، اين خبر در سپاه ايران افتاد كه شيرينسوار طالقانى را و رستم اردستانى را از بستر بردهاند و هيچكس نميداند كه حال چيست .
اين قصه به مظفر شاه گفتند كه امشب حالتى چنين واقع شده است . مظفر شاه گفت طلب كنيد ، سپاه در جستوجوى افتادند و نمىيافتند . هريك سخنى ميگفتند .
ميراق در ميان ايشان نشسته بود و هيچ نمىگفت . مظفر شاه گفت كسى را بسپاه دشمن فرستيد كه اين خبر در سپاه ايشان هست يا نه ، شايد كه عياران اين كار كرده باشند كه هلال عيار در آن سپاه است . مينو فرنگ جاسوس را فرستادند ، برفت و بازآمد و گفت هيچ خبرى در آن سپاه نيست . مظفر شاه گفت جاى ديگر طلب كنيد شايد كه بقيصريه رفته باشند . بدان سبب آن روز حرب نشد تا وقتى كه شب درآمد .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه آندو عيار طرار در سپاه ايران درآمدند آنجا كه دوش ميراق را ديده بودند بيامدند ، ميراق نيز بيرون آمد . هلال گفت اى پهلوان امشب مىآيى تا برويم ؟ ميراق گفت امشب نيز نمىآيم ، حاليا مجال فرصت است ، امشب نيز كارى بكنيم ، بعد از آن روانه شدند تا در خيمهيى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 518
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥١٨