باشم . آنگاه آن حرامزادهء دروغگوى سوگند بدروغ بخورد ، چنانك جمله را باور شد . جمله گفتند كه راست ميگويد ، چنين بايد كردن . مظفر شاه حكم كرد تا دستش بگشودند و فرمود تا خلعت درآوردند و در تنش كردند . ميراق گفت فردا بدولت شاهزاده در ميدان درآيم ، اول اشارت كنم كه لشكرم بيست هزار سوار بيكبار بيايند و آنگاه مبارز طلب كنم و بعوض پهلوان سيامك چندى را بگيرم و باقى را بكشم و بفرستم پيش پدرم ملك عماسيه كه مال بسيار بيارند و سروجان خود را فداى شما بكنم ، چندان بگفت كه جمله باور كردند .
اما از آن طرف خداوند اخبار چنين روايت مىكند كه چون قيصر روم و سرور يمنى بر تخت برآمدند ، حكم شد تا گردان روم و يمن حاضر شدند ، قيصر گفت اگر ميراق را نگرفته مىبودند ، مىفرمودم كه سيامك را مىكشتند با آن ايرانى ديگر ، اكنون نتوان . اما كسى را بدان سپاه مىبايد فرستادن كه تا از حال ميراق خبرى بيارد . هلال عيار گفت من بروم . هلال صورت مبدل كرد و در سپاه ايران درآمد چون حرامزاده هلال را معلوم بود كه [ از ] عياران ايران كسى در سپاه نيست كه بعضى به ايران رفته بودند و بعضى در طلب فيروز شاه ميگشتند . هلال عيار دليروار قدم در آن سپاه نهاد تا در بارگاه مظفر شاه رسيد و آنچه ميراق مىكرد او مىديد و ميدانست كه مكر مىكند و خود را بحيله رهانيد . لحظهيى صبر كرد تا گردان پراگنده شدند . مظفر شاه گفت كه پهلوان ميراق پيش پهلوان فهر باشد تا تربيت او كنم . چون فهر بيرون آمد ميراق نيز با او بيرون آمد ، هلال خود را به دو بنمود .
ميراق هلال را بشناخت ، لب بگزيد و اشارت كرد كه در عقب من بيا ، هلال نرمنرم در عقب ايشان ميرفت تا در خيمهء پهلوان فهر آمدند . فهر دست ميراق بگرفت و در خيمه رفت . هلال بر در خيمه از دور بايستاد و نگاه مىكرد تا شب درآمد و عالم سياه و تاريك شد . فهر شراب مىخورد و ميراق اندكاندك مىخورد تا مست نشود . فهر مست [ شد ] و در خواب رفت . ميراق از قفاى خيمه بيرون رفت و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 516
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥١٦