تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
در پيش هلال آمد . هلال گفت اى پهلوان من در انتظار تو بودم ، بيا تا برويم . ميراق بخنديد و گفت اى پهلوان هلال من سوگند خورده‌ام كه از ايرانيان برنگردم . اكنون كه مىبايد رفتن بىدست‌آويزى نتوان رفتن . ايشان درين سخن بودند كه شخص سياه پوشيده پيدا شد و دليروار پيش مىآمد . هلال گفت اى پهلوان اين عياريست كه مىآيد . اين بگفت و دست بخنجر كرد . او نيز دست به خنجر كرد و استقبال او كرد . گفت كيستى و كجا ميروى ؟ آن شخص گفت اى پهلوان هلال تو اينجا چه ميكنى ؟ هلال گفت تو كيستى كه مرا درين شب تار شناختى ؟ آن شخص گفت مرا نمىشناسى ؟ بگويم تا بدانى ! منم زرين‌تاج . هلال گفت شناختم ، اى ملكه اينجا بچه كار آمده‌اى ؟ مرا آرزوى ديدار تو بود كه ترا ببينم كه هنر ترا بسيار شنيده‌ام ، بارى بگو كه بچه كار آمده‌اى ؟ گفت اى پهلوان جگرم از دست ايرانيان خون شده است كه برادرم زرين‌تيغ را بكشتند و طرم‌تاش پهلوان كه شوهرم بود او را نيز بكشتند اكنون دوست ديگر دارم ، او نيز بدست ايرانيان گرفتار است در طلب او آمده‌ام . هلال گفت كدامست آن دوست تو ؟ گفت از تو چه پنهان دارم ، ميراق اميرزادهء عماسيه را دوست ميدارم و امشب در طلب كار او آمده‌ام . هلال گفت اگرش به تو بنمايم مرا چه دهى ؟ گفت جان خود را فداى تو كنم . گفت اينك ايستاده است . بعد از آن گفت اى پهلوان اين دوست جانى تست ، زرين‌تاج ، و بطلب كار تو آمده است . ميراق پيش‌آمد و خدمت كرد و گفت اى ملكه چرا زحمت كشيدى ؟ زرين‌تاج گفت آتش در جان داشتم كه شنيدم ترا گرفته‌اند عهد كرده بودم كه اگر ترا بجان زيانى رسيده باشد قرار نگيرم تا سر مظفر شاه نبرم حاليا تو زنده‌اى بيا تا برويم . ميراق گفت كه اين قوم بر من اعتماد كرده‌اند ، مىتوان با اين قوم كارى كردن كه موجب شكست اين طايفه شود ؟ هلال گفت حاليا تو اينجا باش كه ما هريك هنر خود بنماييم . پس زرين‌تاج و هلال برفتند ، يك لحظه‌يى برآمد هلال و