تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
اما شاه‌زاده مظفر شاه بر تخت برآمد ، مسند بينداختند تا طيطوس حكيم قرار گرفت ، كرسى زرنگار بنهادند تا پهلوان جهان پهلوان فرخ‌زاد قرار گرفت . گردان ايران دوش بدوش قرار گرفتند و از جنگ دوش ميگفتند و از گرفتار شدن سيامك و قادر شاه دريغ ميخوردند . مظفر شاه گفت اى دريغا اگر سيامك گرفتار نشده مىبود البته ما اين حرام‌زاده را ميكشتيم كه سيامك را بمكر گرفت . مظفر شاه گفت يك بار اين حرام‌زاده را بياريد . در حال ميراق را بياوردند و در برابر مظفر شاه بداشتند . مظفر شاه نگاه كرد جوانى را ديد بغايت صاحب جمال ، بلندبالا و ماه‌رو و خوش‌محاوره و سياه‌ريش با يال و بال نيكو . مظفر شاه از حال او سؤال كرد . آن جوان خدمت كرد و زمين ببوسيد و گفت مرا نام ميراقست ، امير عماسيه‌ام و صاحب بيست هزار سوارم ، پسر ملك قنطروسم . پدرم در عماسيه است ، صد و چهل سال عمر دارد ، و مرا قيصر روم طلب كرد ، پدرم گفت مرو و با ايرانيان جنگ مكن كه عاقبت فيروز شاه خواهد پديد آمدن ، قيصر نگداشت و مرا بجنگ شما آورد . خود هيچ كارى نكردم و گرفتار شدم و پدر پير خود را در فراق خود بسوزانيدم و جوانى خود را بر باد دادم . اين بگفت و زارزار بگريست چنانك جملهء امراى ايرانرا دل بر وى بسوخت . جمله گفتند اى جوانمرد ، چرا مىگريى كار جنگ و ميدان‌دارى اينست ، گاه بكشى و گاه بكشند . نه تو سيامك را گرفتى و قادر شاه را بحيل گرفتى ؟ ايشان نيز گرفتاراند . مظفر شاه گفت مترس كه ما ترا نخواهيم كشتن از آنجهت كه سيامك و قادر شاه آنجا دربنداند ما ترا بعوض ايشان خواهيم نگاه داشتن . ميراق گفت اى شاه‌زاده از نگاه داشتن من هيچ حاصلى نيست ، مرا آزاد كنيد و انعام كنيد و خلعت بدهيد ؛ سپاهم چون بدانند كه شما با من انعام كرديد ، سپاهم بيست هزار سوارند ، بيكبار پيش شما آيند ؛ و پدرم ملك قنطروس معلوم كند ، او نيز با قيصر ياغى شود ، عماسيه را بىجنگ گرفته باشيد . گفتند چون بر تو اعتماد كنيم ؟ ميراق گفت سوگند ياد كنم كه از شما برنگردم و با دوستان شما دوست باشم و با دشمنان شما دشمن