غافل بود ، بىاختيار از پشت مركب درافتاد . ميراق خود را بر وى انداخت و او را محكم فروگرفت و گفت اى سيامك اگر دست ببند ندهى خنجرى بر پشتت زنم كه از سينهات بدرآيد . سيامك چارهيى نداشت ، دست بداد تا او را بربست و او را كشان كرد . غريو از هردو سپاه برآمد . مظفر شاه دست بر دست زد و دريغ خورد از گرفتار شدن سيامك . گفت هماكنون او را بخواهند كشتن كه او بسيار ازين سپاه كشته است .
از آن طرف سيامك را پيش قيصر آوردند . قيصر بغايت خرم شد و از شادى حكم كرد تا طبل بشارت زدند . فرخزاد گفت حرامزاده مكر كرد و سيامك را بمكر گرفت . باز ميراق عزم ميدان كرد ، فرخزاد ميخواست كه در ميدان رود ، قادر شاه برانگيخت مركب بادپاى را ؛ او در راه بود كه ميراق دست به كمند كرد و كمند از فتراك برگشود و حلقه كرد و در زير سپر بازداشت . چون قادر شاه رسيد حمله كرد ؛ بگرفت حمله او را . چون نوبت به دو رسيد او نيز حمله كرد . قادر شاه سپر در سر كشيد كه تا حملهء او را رد كند . او از كمين كمندى در گردن قادر شاه انداخت و زور كرد و قادر شاه را از پشت مركب در خاك كشيد . فروريختند و او را بربستند و از ميدان بدر بردند . آه از جان مظفر شاه برآمد . قيصر روم و سرور يمنى خرم شدند .
برانگيخت پهلوانزادهء ايران فرخزاد نوجوان . تا چشم برهمزدن در مقابل ميراق رسيد . گفت اى حرامزادهء مكار دو مبارز از سپاه ما بمكر گرفتى . ميراق گفت تو چارهء جان خود كن كه اگر ايشانرا گرفتم ترا بخواهم كشتن ! و بگرمى بر فرخزاد حمله كرد . فرخزاد حملهء او را رد كرد كه المى به دو نرسيد . ميخواست كه بگذرد ، پهلوان سر دست مردى فراز كرد و دوال كمر ميراق را بگرفت و هوى كرد و ميراق را آسان از پشت مركب ربود .
بيازيد پنجه گرفتش دلير * بغريد مانندهء شرزه شير
همچنان بر سر دست رو بسپاه ايران نهاد . قيصر گفت دريغ كه ميراق گرفتار شد !