تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
است . مرا از دولت شاه‌زاده فيروز شاه چه كم است كه به خدمت تو كافر آيم ؟ ميراق گفت فيروز شاه كو كه تو نام او را مىبرى ؟ او در عالم نيست شد و دولت از خاندان ملك داراب گرديد . پنج روز ديگر ازين سپاه يكى نمانده باشد كه قيصر هنوز به طلب سپاه فرستاده است و نيك‌انديش وزير را بپاىتخت ملك طاطوس فرستاده است . چندان سپاه گرد خواهد شدن كه يك ايرانى بدست هزار رومى باشد . مرا بر تو رحم آمد ، چون قبول نمىكنى منت بضرب دست بگيرم و ترا به سپاه روم برم و بدست خويشان طراق دهم كه به خون او ترا هلاك كنند . سيامك گفت شما چند نوبت از پيش ما گريخته‌ايد و آنچه داشتيد گداشتيد . ميراق گفت غلط مكن كه من امير عماسيه‌ام و صاحب بيست هزار سوارم و هرگز بجنگ شما نيامده‌ام . سخن من قبول كن كه ديگر دولت در خاندان شاهان ايران نخواهد بودن كه فيروز شاه در عالم گم شد . سيامك گفت اى نابكار اميد داريم كه فيروز شاه پيدا شود و ديگر در ايران شاه‌زادگان بسياراند اما حاليا تو جانرا وداع كن كه بسيار هديان گفتى ! گفت هم‌اكنون پديد آيد ! اين بگفتند و اول بضرب نيزه برهم حمله كردند . دو نيزه چون دو مار افعى درهم انداختند و حلقه‌حلقه زره از جوشن يكديگر ربودند . راوى اين داستان روايت كند كه ميراق مرد مبارز و پهلوان بود ، بسيار با سيامك بكوشيد ، دانست كه سيامك مرد خياره است و بضرب دست مشكل با او خواهد برآمدن . گفت چون كنم ؟ دعوى كردم و بناموس تمام در ميدان آمدم ، اكنون تهىدست چون بازگردم . نيزه بينداخت و دست بقبضهء تيغ كرد و تيغ چون قطرهء آب از نيام بركشيد و چون آب و آتش حمله آورد . سيامك نيز چنان كرد . قبهء سپر بر قبهء سپر زدند و تيغ در فرق و درق هم نهادند . جنگى كردند كه دل شيران از آن آب شد . از ناگاه ميراق درآمد و بر سيامك حمله كرد . سيامك سپر پولاد در سر كشيد تا ضرب آن حرام‌زادهء غدار را بگيرد . ميراق حرام‌زاده حيل كرد و گرز بر سر اسب سيامك زد كه سر مركب در خاك انداخت . سيامك از آن حال