به غير از فيروز شاه باقى همه برجاىاند و اينكه در ميدان جولان مىكند از همه كمتر است . پس جواب فرخزاد و ديگر پهلوانان كه خواهد گفتن ؟ در ميان چهارصد هزار سوار يكى نيست كه در ميدان رود و جواب اين سوار بگويد ؟ پس كار ما عظيم مشكل خواهد بودن ، و حرب كردن با اين قوم چون خواهد بودن ؟ ربيعاى قيصر و سرور يمنى بفرمودند كه در سپاه منادى كردند كه هركه اين سوار را سر بيارد هر مرادى كه خواهد مرادش را برآريم و سرش از گنبد گردان بگدرانيم . اين منادى كردند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه در سپاه روم شخصى بود كه امير عماسيه بود و مرد نامدار بود و صاحب بيست هزار سوار بود ، او را پهلوان ميراق نام بود . در پيش ملك عسطور خدمت كرد و گفت در ميدان روم و كار اين سياهپوش را تمام كنم . عسطور گفت اى ميراق من آوازهء مبارزت تو بسيار شنيدهام اگر تو اين كار بكنى هر مرادى از من طلب كنى برآرم و ترا در مجلس خود اختيار تمام بدهم . ميراق گفت اينك رفتم ! اين بگفت و عزم ميدان كرد و رو بحرب سيامك نهاد . سيامك ديد كه شخصى رو بحرب او دارد خواست كه تيرى در كمان نهد ؛ ميراق امير عماسيه آواز بلند داشت ، گفت اى سيامك اگر مردى كه تير مينداز تا بضرب تيغ باهم حرب كنيم ، كه من نمىدانم به تير حرب كردن كه آن كار عاجزانست . سيامك گفت روا باشد ، تيروكمان بگداشت و دست به تيغ جان ستان كرد و سر راه بر ميراق گرفت . چون ميراق در ميان ميدان درآمد و رو به دو كرد ، گفت نامت چيست ؟ سيامك گفت تو مرا نمىشناسى كه من از آفتاب مشهورترم .
مرا نام سيامك سيهقباست . ميراق گفت دانستم ، جوان مبارزى ، اگرت سعادت باشد سخن من بشنوى و بقول من كار كنى . سيامك گفت سخن تو چيست ؟ گفت به خدمت من بيا و خدمت من كن تا من ترا نيكو دارم و ترا پيش قيصر برم و ترا درخواهم تا ترا به من بخشد ، كه حيف باشد كه مثل تو جوانى بدست من بهلاك آيى .
سيامك را عظيم سخت آمد . گفت اى حرامزادهء كافر ، مرا مثل تو هزار غلام
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 511
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥١١